عشق فریادبی صداست

من آن قایق کوچکی هستم در جزیره بی انتهای تنهایی ها
که هر روز شاهد غروب غمناک خورشیدم و
در افق های دور دست تنها تغییر من کلمه

تنهایی است ، آری غبار تنهایی ها ست،

که من در عالم تنهایی تفسیر می کنم و
هزارها بارنغمه تنهایی را برای

تنها دلخوشی زندگیم می سرایم

زمان به سرعت می گذرد

و سکوت وحشتناک

تنهایی بیشتر بر
"
قلبم سنگینی میکند

من با تنهایی تولد شده و با تنهایی سالهاست آشنایی

بر قرار کرده و سالهاست در دیار تنهاییها زندگی میکنم


عشق شب برفی

عشق شب برفی را نخواهم برزی

           تا هستم،تصویر دارم ازآن شب یاد

   درآن شب برف ،سنگینی می کرد برر    

   با تازیانه های کمرشکن

جان سکوت را به لب رسانده بود

               سکوت شب،ماتمزده وغمناک

زیر شلاقهای باد،دست و پا میزد

             طوفان بند بریده وحیران؛افتاده بود برجان کوچه ها

دراوج سوز وسرما؛تنم میسوخت ازانتظار

                 گلهای سفید برف چه زیبا می ریخت برسرم

چه غوغا،چه رویا،چه خیالی

 به پروازبالی گشوده بود درسرم 

کاش آن شب،یک عمر بود

کاش خورشید هم مرده بود

افسوس بهار،

آن شب زود از راه رسید

آب کرد عشق برفی راازخیالم.

اگر...

 اگر ماه بودم به هرجا که بودم سراغ تورا از خدا میگرفتم

وگر سنگ بودم به هرجا که بودی سر رهگذار تو جا میگرفتم

اگر ماه بودی به صدناز شاید شبی بر لب بام من مینشستی

وگر سنگ بودی به هرجا که بودم مرا میشکستی مرا میشکستی

قصه تلخ

زندگی قصه تلخی است که

 از آغازش بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم.....

سری به خواب من بزن ...

 

تو دور مي شوي
و انگار ابرها ستاره ام را مي چينند
و تك شقايقم در مرداب مي ميرد
و حال در بطن اين لحظه هاي سرد
سبد هاي سيب پر از خالي است
ومن اهسته زير سايه ي درخت ها تب مي كنم
و در اغتشاش توهم برگ ها هذيان مي گويم
اه تو هركجا هستي سري به خواب من بزن
وببين كه هنوز بي شقايق بي ستاره در چشم سيب ها رنگ مي بازم

 

من میدانم...

می دانم روزی از کوچه دلتنگی هايم گذر خواهی کرد.

من آن روز٬ کوچه را با اشک هايم آب خواهم داد تا؛

بوی خوش آمدن يار همه را با خبر کند؛

و به انتظار ديرينه ی من پايان دهد.

من تو را٬ عشقت را٬ حتی دوست نداشتن هايت را٬ در سينه ام٬ در خيالم و در روحم حبس خواهم کرد.

 

تنها

گاهی تمام آنچه می خواهم،

دفتری است برای از تو نوشتن،

قلبی که اندوهم را بفهمد

و دستی که گونه های ترم را نوازش دهد

اينجا و تمام آنچه با من است

بوی خوش تو می دهد

لحظه ها رنگ تو را پوشيده اند

و من، از عطر سرشار حضورت، مستم

با دست های يخ زده ام بخارهای اندوه را

و حضورت را به رخ لحظه های تنهايي می کشم

 

سودای عشق

کوچه از عطر تو خاليست خدا مي داند

سهم دلتنگيمان چيست خدا مي داند

سادگي حس قشنگيست که با خود داري

ساده مثل من و تو کيست خدا مي داند

بي‌قراري شده سر‌لوحه‌ي اين فاصله ها

درد اين فاصله‌ها چيست خدا مي‌داند

وقت تنگ است بيا قاعله را ختم کنيم

مي‌شود بهتر از اين زيست خدا مي داند

قصه تلخ است و اين ثانيه ها بيماراند

انتظار فرجي‌ نيست خدا مي‌داند

 

ندای عشق

خوشااا  مرغی  که در کنج قفس به یاد صیادش ،

              چنان خرسند بنشیند ،که پندارند  آزادش

                  نمی گویم فراموشش مکن ! گاهی به یاد آور

                        اسیری راکه می دانی نخواهی رفت از یادش !

چشمهای بارانی

عروج  نام  پیشانیی  توست     عشق عاشق چشمهای بارانیی توست

وقتی که نگاه توغزل میخواند     دل  محــو  تماشای   غزلخــوانی  توست

نگاه بارانی ...

امشب صداي سكوتِ خانه شكست
آي اشك هاي بي صدا بغض هاي فرو خورده در گلو
امشب شما را چه مي شود ؟!
نكند باز بارش باران ،
ياد آن روز ها به دل آمد
ياد آن روز روز شيدايي ...
خيابان بود و من با او
سرش بر سينه ام در زير باران بود و عطر بوي باران از شميم مو  
نمي دانم كه گيسويش ز باران خيس يا از اشك چشمانم
كنار پنجره خاموش و مغموم
نگاه التماسم جستجوگر شد
نمي دانم تو مي داني هنوزت منتظر تنهاي تنهايم
در آن سو آسمان بر شيشه مي گريد
درين سو اسم زيبايت
به انگشتان لرزانم

اگر باران نبارد

اگر باران نبارد باغبان دلگیر خواهد شد
و فرصتهای فروردین نصیب تیر خواهد شد
اگر باران نبارد برکه ی احساس می خشکد
و هم نیلوفرمرداب غافلگیر خواهد شد
اگر باران نبارد کفتر سهراب میمیرد
وکفتر بازآیا راغب شبگیر خواهد شد؟!
اگر باران نبارد "باز باران با ترانه _
با گهر های فراوان "از چه رو تحریر خواهد شد؟!
اگر باران نبارد شاخه ی نرگس نمی داند
که گلدان وامدار پنجره تعبیر خواهد شد!!
اگر باران نبارد واژه ی باران چه خواهد شد؟
و آیا رنگ شعری باز سبز سیر خواهد شد؟
اگر باران نبارد تکنواز رود می داند
که در این باره * با سیلابها در گیر خواهد شد
اگر باران نبارد کوزه ی خالی سر چشمه
وبال گردن تفتیده گان تفسیر خواهد شد
اگر باران نبارد در شب شعر شقایقها
قصیده با غرور چشمها در گیر خواهد شد

وای باران ...

وای ، باران ،

باران،
شیشه ی پنجره را باران شست.

از دل من اما ،

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

می پرد مرغ نگاهم تا دور ،

وای باران ،

باران ،

پر مرغان نگاهم را شست.

خواب رویای فراموشیهاست!

خواب را دریابم،

که در آن دولت خاموشیهاست.

من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم،

و ندایی که به من می گوید:

گر چه شب تاریک است ، دل قوی دار ، سحرنزدیک است

باران
شیشه پنجره را باران شست.



"حمید مصدق"

پناه ...

من و از من بگیر شاید
با دستای تو پیدا شم 
نزار کم شم از این بیشتر
ببار تا با تو دریا شم

پناه بی پناهی باش
که شب بدجوری تب کرده
نگاهم کن شاید خورشید
با چشمای تو برگرده

تو شیرینی و می تونی / منم فرهاد می مونم
یه فکری کن به حال من / که من بدجوری مجنونم

بهشت و قسمت من کن
نزار بی تو جهنم شه
بیا هوای من با من
شاید عشق تو آدم شه

من و پر کن از آغوشت
لبا لب حس بودن باش
بتاب رو سایه ی تردید 
تموم باور من باش

تپش باران ...

برای خواب بارونییه چشمام
که خونین غم دوریت و داره
برای قلب دلتنگم که بی تو
نگاه داغ عشق و کم میاره


به یاد روزگاری که شکفتش
گل احساس باغ زندگیمون
به هرم لحظه های بودن تو
به رنگ آسمون عاشقیمون


ندادم خاطراتت را به پاییز
گلم - رویا هنوزم سبز از تو
هنوزم میشه آغاز و صدا کرد
هنوزم میشه پر زد از خود تو


بخون شعر بهار پر تپش رو
که اینجا غربت غم خونه کرده
نگاهی از سر هرمت به ما کن
که قلب عاشقم تاریک و سرده


بذار لبهاتو رو لبهای خشکم
که بارونو هنوزم میشه بوسید
اگه حتی یه روزی یاد چشمات
تو دلتنگیه ذهن آینه پوسید ...


از دوست به یادگار دردی دارم ...

درمیان رگهای تنهایی ام

                   دویدی

                         خوگرفتی

                                    آرمیدی

                           وحال منجمد گشتی

                                        لخته هایت هنوز درقلبم

                                              سوزشی است بس دردناک

          

درانتظار چیستی؟؟

درانتظار چیستی؟؟

اینجا هنوز تاریکی ست ....

تو به ازدحام کدامین کوچه ی خوشبختی خواهی نگریست

وقتی دریچه مسدود است ...

افسوس

در تنهايي شکفتم
در تاريکي نهفتم
با سايه سخن گفتم
با عشق به خواب رفتم
از تو خبري افسوس
از تو گذري افسوس
با غربت دل ساختم
تنها و رها ماندم
حال خاکستري سردم
پاييزي و بي برگم
از تو خبري افسوس

 

باران

دلتنگ‌ترين عالم مي‌شوم وقتي دانه‌هاي مرواريدي باران بر زمين مي‌افتد. باران كه مي‌آيد، اين دل ديوانه، ديوانه‌تر مي‌شود و بهانه‌گيرتر.

قفس سينه بس تنگ است براي دلي كه به هواي كوي تو بال مي‌گشايد و ميل پر كشيدن به سويت هوايي‌اش كرده است.

زير باران مي‌روم و خيره به آسمان آرزو مي‌كنم:

اي كاش كنارم بودي دلارام من، زير اين باران دوشادوش هم و دست در دست هم... عاشقتر از هميشه، شيداتر و ديوانه‌تر... فارغ از همه بايدها و نبايدهاي عالم، فارغ از حس پشيماني و پريشاني...

آرزوی مرگ

در جوانی قصه خوردم هیچ کس یادم نکرد               در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد

آتش عشقت چنان از زندگی سیرم بکرد                 آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد

                                                 

غم عشق

ديدي اي دل كه غم عشق دگربار چه كرد

چون بشد دلبروبا يار وفادار چه كرد

آه از آن نرگس جادو كه چه بازي انگيخت

آه از آن مست كه با مردم هشيار چه كرد

اشك من رنگ شفق يافت ز بي مهري يار

طالع بي شفقت بين كه در اين كار چه كرد

برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر

وه كه با خرمن مجنون دل افكار چه كرد

ساقيا جام ميم ده كه نگارنده غيب

نيست معلوم كه در پرده اسرار چه كرد

آنكه پر نقش زد اين دايره مينايي

كس ندانست كه در گردش پرگار چه كرد

فكر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

يار ديرينه ببينيد كه با يار چه كرد

انگار همان لحظه آمدي

تمام شدم
و ذره هاي تنهايي
با دست خط سپيد بر روي ديوار رويا
تصوير تو را کشيدند

انگار همان لحظه آمدي
آمدي و نگاه خيره ي مکث آسمان را به خود دوختي
که صد ها سال بود آسمان در انتظارت صداي مرا مي ديد
مي ديد و مي باريد و مي خنديدند و مي زدي

مي زدي و من بي صدا
من سال ها بي صدا و شاد از تو
از لکه هاي سبز تو

اي آسماني ترينم...........

بازهم این چنین آشفته ام

بازهم این چنین آشفته ام و می دانم که آرامشی در پی نیست
ای کاش که حتی برای لحظه ای چند آرامشی قبل از طوفان وجودم را فرا می گرفت
بی قرار پرسه می زنم رویاهای شیرینمان را
اما این بار بی حضور تو
عادت کرده ام به این سفر هر روزه ام
این روزها دگر چشمم نمی گرید
این روزها دلم می گرید
کاش کسی بود تا چتری می شد برای دل بارانی من
نمی دانم که دغدغه ذهن تو این روزها چیست
اما مدام دلشوره های عجیب دیوانه ام می کند
سست و خسته و خموده ام
بی اختیار برایت می نویسم
چرا که طاقتی دیگر برایم نمانده است
می دانم که این بار هم پاسخی برای حرفهای من نیست
اما آرام می شوم حتی اگر بدانم که حرفهایم خوانده می شود از جانب تو
حرفهایم بی پاسخ ماند
نگاهم در تاریکی پوسید
و بغض راه گلویم را بست

 

ای کاش

به یاد داری؟

به ياد داری، زمانی که می رفتی باران می باريد؟!...

به سويت دويدم تا راه رفتن را بر تو بربندم.

در نگاهت چشم دوختم و التماس ماندن کردم.

به ياد داری گفتم اگر تو بروی...

اگر از من خيال برگيری،

اگرمن را به تقدير بسپاری،...

بال پروازم خواهد شکست؟!...

اشک هايم را به ياد داری؟...

شکستنم را به ياد داری؟...

و تو...

به ياد داری گفتی در باران هم باز می گردی؟

…………….

اينجا باران می بارد.

و من نگاه به همان راه دوخته ام.

ای کاش می آمدی...

ای کاش..

انتظار

         ازغروب رفتن تولحظه هایم را شکستم

زیر باران جدایی با خیال تو نشستم

بی تو تنها گریه کردم  تو شبهای بی ستاره

انتظارت  را کشیدم تا که  برگردی دوباره

بی تو تنها پشت شیشه روز و شب دل به بارون می سپارم

من برای گریه هایم اشکها را کم میارم

انتظار با تو بودن منو از پا در میاره

کاش با مرگ مرا هم می برد

کاش می گفت بیا

دانه در خاک نشست

آه افتاد ........

گسست ...........

اشک رقصید .........

چکید ..............

گریه خندید .............

رهید ............

چشم دیگر به خدا

            رنگ مهتاب ندید

قلب آرام چکیدن را خواند

                چشم آرام گذاشتن را دید

                         دل من تاب جهان را نکشید

                                      که ز مرگ گل نور

دل من ماند از آرامش دور

کاش با مرگ مرا هم می برد

کاش می گفت : بیا با من باش

                               کاش می گفت : بیا .........

 

پرواز

هدفم گم شده است

 

           در زندگی

 

در پس سخنان اطرافیان

 

خاک می خورد روی زمین

 

هدفم ان بود که پروانه شوم

 

آزاده شوم "بال زنم

 

تا به آن سوی خیالم برسم

 

           اما دیگران

 

سوزاندند مرا در پیله

 

از نخ و جانه بدنم

 

خواب آسوده ی خود را بافتند

 

و من اینک در آرزوی پرواز

 

آنچه را دیگران محروم کردند زمن

 

در پس طاق ابریشمی ی جلوی احساسم می نگرم

 

غربت بی هم زبانی بدتراست

روزگاری رفت و من در هر زمان

آزمودم رنج غربت را بسی

درد غربت ميگدازد روح را

جز غريب اين را نميداند كسی

هست غربت گونه گون در روزگار

محنت غربت بسی مرگ آور است

از هزاران غربت اندوه خيز

غربت بی همزبانی بدتر است