آرامش جاودانه می خواهم

از بیم و امید عشق رنجورم

آرامش جاودانه می خواهم

بر حسرت دل دگر نیفزایم

آسایش بی کرانه می خواهم

 

پا بر سر دل نهاده می گویم

بگذشتن از آن ستیزه جو بهتر

دیگر نکنم ز روی نادانی

قربانی عشق او غرورم را

 

شاید که چو بگذرم از او یابم

آن گمشده ی شادی و سرورم را

آن کس که مرا نشاط و مستی داد

آن کس که مرا امید و شادی بود

 

هر جا که نشست بی تأمل گفت

« او یک زن ساده لوح عادی بود »

می سوزم از این دورویی و نیرنگ

یک رنگی کودکانه می خواهم

 

ای مرگ از آن لبان خاموشت

یک بوسه ی جاودانه می خواهم

رو ٫ پیش زنی ببر غرورت را

کو عشق ترا به هیچ نشمارد

 

عشقی که ترا نثار ره کردم

در سینه ی دیگری نخواهی یافت

در جستجوی تو و نگاه تو

دیگر ندود نگاه بی تابم

 

اندیشه ی آن دو چشم رؤیایی

هرگز نبرد ز دیدگان خوابم

دیگر به هوای لحظه ای دیدار

دنبال تو دربدر نمی گردم

 

دنبال تو ای امید بی حاصل

دیوانه و بی خبر نمی گردم

در ظلمت آن اطاقک خاموش

بیچاره و منتظر نمی مانم

 

هر لحظه نظر به در نمی دوزم

و آن آه نهان به لب نمی رانم

ای زن که دلی پر از صفا داری

از مرد وفا مجو ٫ مجو ٫ هرگز

 

او معنی عشق را نمی داند

راز دل خود به او مگو هرگز

 

 

یادمان باشد

اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم

 

 یادمان باشد

سر سجاده ی عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

 

 یادمان باشد

اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر

 

                 بی سر و پایی نکنیم...

رویا

زندگی خواب است و عشق رویای آن

یاد

ومن آن روز انتظار میکشم

 روزی ما دوباره کبوتر های مان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

 
روزی که کمترین سرود

بوسه است

و هر انسان

برای هر انسانی

برادری ست

 
روزی که دیگر

قفل

افسانه ست

وقلب برای زندگی بس است

 روزی که معنای هر سخن گفتن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

 
روزی که آهنگ هر حرف  زندگی ست

تا من بخاطر آخرین شعر . رنج جستجوی قافیه نبرم

 روزی که هرلب ترانه ایست

تا کمترین سرود . بوسه باشد

 
روزی که تو بیایی . برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود

 
روزی که ما دوباره برای کبوترهای مان دانه بریزیم . . .


ومن آن روز انتظار میکشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم

دوباره با صدای تو به عمق راز می روم

به منتهای عاشقی به صد نیاز می روم

نگاه  مهربان تو  مرا به  خلسه می برد

ز هیبت شکوه تو چه سرفراز می روم

تو ای همه امید من چگونه خنده می کنی

که  محفل  شبانه  را  بدون  ساز  می روم

من آن شقایقم که  با خیال روی  ناز تو

میان دشت خاطره به روی باز می روم

دمیده روح زندگی به آسمان دیده ام

ز گرمی  وجود  تو  پی  گداز می روم

صدا  بزن  مرا ببر به  عمق بی کرانه ها

دوباره با صدای تو به عمق راز می روم

بارون نبار دلم گرفت بزار که آروم بگیرم

بارون نبار دلم گرفت بزار که آروم بگیرم

کاری به من نداشته باش بزار که تنها بمیرم

بارون نبار دلواپسی عادت هر روز منه

داغ دلو تازه نکن نزار که اینجور بشکنه

بارون نبار بارون نبار از روزگار خسته شدم

بارون نبار بارون نبار از انتظار خسته شدم

بارون نبار که از صدات دوباره گریم میگیره

آخرشم یه روز دلم از غم و ماتم میمیره

بارون نبار که سرنوشت هیچوقت به کام ما نبود

از روزگار خسته شدم مگه گناه من چی بود ؟؟؟

بارون نبار که نمیخوام خاطره هاش یادم بیاد

یاد همون روزی که گفت دیگه سراغم نمیاد

با من نیومد که از این شهر و دیار سفر کنیم

با هم بریم به شهر عشق خستگیا رو در کنیم

 

سکوتم را به باران هدیه کردم

سکوتم را به باران هدیه کردم

تمام زندگی را گریه کردم

نبودی در فراق شانه هایت

به هر خاکی رسیدم تکیه کردم

کنار آشیانه تو آشیانه می کنم

فضایه آشیانه را پر از ترانه می کنم

کسی سوال می کند بخاطر چه زنده ای؟

و من برای زندگی تو را بهانه می کنم

تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیبا ست

حاجت به بیان نیست که از روی تو پیدا ست

من تشنه ی یک لحظه تماشای تو هستم

افسوس که یک لحظه تماشای تو رویا ست

در خانه ی احساس اگر زمزمه ای است

آن زمزمه از توست که در جان دل ما ست

من قایق آواره ی دریای تو هستم

خوب است بدانی که دلم عاشق دریا ست

در حسرت دیدار تو می سوزم و امٌا

این دست خودم نیست به حق روی تو زیباست

من مانده ام وتنهایی

 باز من مانده ام وتنهایی

دست برزانوی غم

سر به دو دست

سردی قطره ی لرزانی بر گوشه ی چشم

ونگاهم حیران

خیره در پرده ی جادویی!!!

من از این شهر سفر خواهم کرد..

کوله را خواهم بست!

دور خواهم شد از این شهر غریب..



به دهی خواهم رفت

که در آن آیینه ارزان باشد..

هر زمان چهره تکراری من باز گرفت..

بی هراس از دلمان بشکنمش..



به دهی خواهم رفت

که اگر از سر دلتنگی و غم داد زدم..

مردم تلخ خیابانی مان

اعتراضی نکنند.!



من از این شهر سفر خواهم کرد..

به دهی خواهم رفت...

که در آن شب هنگام.

بشود بوی خدا را فهمید..

بشود پیشانی شاپرکی را بوسید.



به دهی خواهم رفت

که نخ پیرهن مردمشان

جای ابریشم ناب

از گل نسرتن و یاسمن است.

و تمام اوج خوشبختی شان

چیدن گندم یک مزرعه است



به دهی خواهم رفت

که هوایش بوی غربت ندهد.



من به هنگام طلوع خورشید

کوله را می بندم.

فارغ از عشق و سراب.!

بی خدا حافظی از شهر سفر خواهم کرد...!

گریه در آب چه لذت بخش است

گریه در آب چه لذت بخش است

من که انباشته هستم از اشک

داخل آب اگر گریه کنم

تو نخواهی فهمید

من دلم میخواهد

خانه ای داشته باشم در آب...

شاید...

آه....

من هر لحظه،همواره

شب و روز

همه وقت و همه جا

صدای این بارش ها و ریزش های پیوسته را

که سینه ام را پر می کند،

و سبوی قلبم را لبریزمیکند، میشنوم

و آه!

آه که کسی نمیداند و نمی شنود!

که «کسی» سر بر بالین سینه ی من ندارد

وهیچ کس،گوش آشنای این آوازه های غیبی را ندارد

که این گوش ها

تنها صدای بر هم خوردن اشیا را می توانند شنید

صدای حرف های نا گفته را

آوای نیاز های بنهفته را

و زمزمه ی جویبار های مرموزی را

که در صحرای روح آدمی روانند

و ترنم صدها ترانه بر لب دارند،

نمی توانند شنید،

مگر گوش کسی...

اما سر بر بالین سینه ی من ندارد.!