تا ابد دوستت دارم
را در چشمان تو آموختم و با تو آغاز کردم به پاکی چشمانت قسم که تا ابد دوستت
دارم...
را در چشمان تو آموختم و با تو آغاز کردم به پاکی چشمانت قسم که تا ابد دوستت
دارم...
روزگاری در گوشه ای از دفترم نوشته بودم.. تنهائی را دوست دارم چون بی وفا
نیست.. تنهائی را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام.. تنهائی رادوست دارم
چون عشق دروغین درآن نیست.. تنهائی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست..
تنهائی رادوست دارم چون در خلوت وتنهائیم در انتظار خواهم گریست وهیچ کس
اشکهایم را نمیبیند.. اما از روزی که تو رادیدیم نوشتم.. ازتنهائی بیزارم چون
تنهائی یاد آور لحظات تلخ بی تو مردنم است ..
مي دهند دلم مي گيرد از خورشيدي كه گرم نمي كند و نوري كه تاريكي مي دهد
ازكلماتي كه چون شيريني افسانه ها فريبت مي دهند دلم مي گيرد از سردي چندش
آور دستي كه دستت را مي فشارد و نگاهي كه به توست و هيچ وقت تو را نمي
بيند از دوستي كه برايت هديه دو بال براي پريدن مي آورد و بعد پرواز را با منفور
ترين كلمات دنيا معني مي كند گاهي حتي از خودم هم دلم مي گيرد


در سراشیبی تقدیرنام مرا
با نام تو تشنه کرده اند
و رفتنت رابر دلم داغ نهاده اند
دریغ از دریایی که در چشمهایت نشسته است
بی آنکه بخواهدآیینه ها را آبی ببیند
یادگار ردپای انتظارت آمدنت را دریاب
که تکرار آبی ترین زلال ها
در پیوسته ترین اشتیاق های رسیده ی ابدیت
تو را تداعی می کند
برو به فکر من نباش
برو به پای من نسوز
برو به فکر من نباش
من یه جوری سر میکنم
زندگی رو با سختیاش........ا
با که درددل کنم؟
با کسی که پرنده بود برام؟
با کسی که اشیانه بود
دلم به چه خوش بود
کاشکی پرنده پر نداشت
از پریدن خبر نداشت
درخت باغ آرزوش
دغدغه تبر نداشت

و به آن لحظه که تو می آیی
و به آن دم که مرا می خواهی
و به آن کولی مژگان بلند
که ندانسته دلم را سد کرد
و نفهمید که با من بد کرد
من به آن لحظه فرا خوانده شدم
که سکوت است و سکوت است و سکوت
و در آن شمعی ست در حال سقوط

كاش مي شد بار ديگر سرنوشت از سر نوشت
كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت
كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست
با محبت , با وفا , با مهربانيها نوشت
كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان
داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت
كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود
كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت
