کشتن دل را چه حاصل؟

چه ســازی؟ خنجری با نـیــش پــــولاد؟

 

زنـی بــر دیـــده، "دل" گــردانـــــی آزاد؟

ندانی دیده ات دیری است بسته ست؟

 

کنون دل را ببین در خون نشسته ست

دلـی پـر درد بـــا امـــیـــــــد دیــــــــــــدار

 

دلـی از ســرّ عشـق یـــــــار، بــــیـــمـار

چـو خـنـجــر را زنـی دل پـــــاره گــــــردد

 

دل عـــاشــق هـمــــــــــی آواره گــــردد

مــــــزن آن دیــده را! دیـــری است مرده

 

کز ایـن دنــیـــــــــا فـقـط روزی شـمــرده

تـــو در ایــن عــمـــر تــا ایـنـجـا رسیـدی

 

خــــــــدا بــــا آن بـــزرگــی را نــدیــــدی

تـــو خــواهــی دیــده گـــردد پــاره پـــاره

 

ولـــــــــی از او نــپــرســی راه چـــــاره؟

بــدان ایــزد پــنــاه عــاشــقـــــان اســت

 

مـقـلـب در زمــیــن و آســـمــان اســـت

اگـــــــر ســـرّی به دل داری بـــدو گـــــــو

 

اگــــر نــــوری بـه ره خـواهی از او جــــو

ره مــقــصــد ز ایــزد پـــرســــد عـــاقــــل

 

وگـــرنـــه کشـتـن "دل" را چــه حــاصــل

فروغ فرخزاد

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می گشاید!
او که به لطف و صفای خویش
گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
....
آن آتشی که در دل ما شعله می کشد
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود...
دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکارهء رسوا نداده بود..
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما
" هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما"

وقتی تو نیستی

وقتي تو نيستي،

خورشيد تابناك،

شايد دگر درخشش خود را،

و كهكشان پير گردش خود را

از ياد ميبرد.

و هر گياه،

از رويش نباتي خود،

بيگانه مي شود.

 

و آن پرنده اي،

كز شاخه انار پريده،

پرواز را،

هر چند پر گشوده،

- فراموش ميكند .

 

آن برگ زرد بيد كه با باد،

تا سطح رود قصد سفر داشت .

قانون جذب و جاذبه را در بسيط خاك

مخدوش مي كند .

 

آنگاه،

نيروي بس شگرف،

مبهم،

نامرئي،

نور حيات را،

در هر چه هست و نيست،

خاموش مي كند.

 

وقتي تو با مني،

گويي وجود من،

سكر آفرين نگاه تو را نوش مي كند.

 

چشم تو آن شراب خلر شيرازست

كه هر چه مرد را

مدهوش مي كند

وقتی تو نیستی

وقتي تو نيستي،

خورشيد تابناك،

شايد دگر درخشش خود را،

و كهكشان پير گردش خود را

از ياد ميبرد.

و هر گياه،

از رويش نباتي خود،

بيگانه مي شود.

 

و آن پرنده اي،

كز شاخه انار پريده،

پرواز را،

هر چند پر گشوده،

- فراموش ميكند .

 

آن برگ زرد بيد كه با باد،

تا سطح رود قصد سفر داشت .

قانون جذب و جاذبه را در بسيط خاك

مخدوش مي كند .

 

آنگاه،

نيروي بس شگرف،

مبهم،

نامرئي،

نور حيات را،

در هر چه هست و نيست،

خاموش مي كند.

 

وقتي تو با مني،

گويي وجود من،

سكر آفرين نگاه تو را نوش مي كند.

 

چشم تو آن شراب خلر شيرازست

كه هر چه مرد را

مدهوش مي كند

بی تو

بيا كه در غــــم عشقت مشوشم بي تو

بيا ببين كه درين غم چه ناخوشم بي تو

شب از فراق تو مي نالم اي پري رخسار

چو روز گردد گويي در آتشــــــــــم بي تو

دمي تو شربت وصلــــــــم نداده اي جانا

هميشه زهر فراقت همي چشم بي تو

اگر تو با من مسكين چنين كني جانا

دوپايم از دو جهان نيز در كشم بي تو

پيام دادم و گفتــــــم بيا خوشم ميــــــــدار

جواب دادي و گفتي كه من خوشم بي تو

 

حقیقت و تو


آسمان صاف و بدون ابر با تمام زیباییش !

 

 یکنواختی زندگیم را نشان می داد .  

 دریای خاموش و بی تحرک

 

،سکوت تنهایی ام را تدایی می کرد .

  

 پنجره های بسته اتاق ،

 تنهاییم را با تمام قوا فریاد می زد.

  

آرزو داشتم ابرها جمع شوند ،آسمان بغرد،

 

و باران زندگی همه جا را سیراب کند 

 

.آرزو داشتم که موجهای خروشان،بر دماغه در بکوبد،

 

تا سکوت تنهای را خرد کند. 

 آرزو داشتم که کسی پنجره را بگشاید ،

 

همچون بالهای پرستوی مهاجر ،

  

تا به زمینی رسد که در آن یاری هست.

 

و رسید روزی که آسمان غرید ،

  

 موجها خروشان شد و پنجره ای گشوده شد!

 

 اما مانده بودم که به باله کدامین بسپارم

  

خود راکه یکی را دل می طلبید و دیگری را منطق ،

 

 که یکی رهسپاره سرزمین خیالم می کرد 

 و دیگری حقیقت و تو.

 

تو آن بودی که منطق طلبید تو را طلبیدم

 

 تا مرا بر بالهای عشق

  رهسپار کنی که آن را حقیقت می نامند.