سکوت

         

یکی میپرسد اندوه تو از چیست؟

سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟

برایش صادقانه مینویسم:

برای آنکه باید باشد ونیست...................

 

              

دست من اما خاليست...

 دستهامان نرسيده ست به هم...
از دل و ديده ، گرامي تر هم
آيا هست؟
_ دست ،
آري ، ز دل و ديده گرامي تر:
دست !
زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،
بي گمان دست گرانقدر تر است.
هر چه حاصل کني از دنيا ،
دستاوردست !
هر چه اسباب جهان باشد ، در روي زمين ،
دست دارد همه را زير نگين
سلطنت را که شنيده است چنين؟!
شرف دست همين بس که نوشتن با اوست !
خوشترين مايه دلبستگي من با اوست.
در فروبسته ترين دشواري ،
در گرانبارترين نوميدي ،
بارها بر سر خود ، بانگ زدم :
_ هيچت ار نيست مخور خون جگر ،
دست که هست !
بيستون را ياد آر ،
دستهايت را بسپار به کار ،
کوه را چون پر کاه از سر راهت بردار !
وه چه نيروي شگفت انگيزي ست ،
دستها ئي که به هم پيوسته ست !
به يقين ، هر که به هر جاي ، در آيد از پاي
دستهايش بسته ست !
دست در دست کسي ،
يعني : پيوند دو جان !
دست در دست کسي ،
يعني : پيمان د و عشق !
دست در دست کسي داري اگر ،
داني ، دست ،
چه سخن ها که بيان مي کند از دوست به دوست !
لحظه اي چند که از دست طبيب ،
گرمي مهر به پيشاني بيمار رسد ؛
نوشداروي شفا بخش تر از داروي اوست !
چون به رقص آئي و سر مست بر افشاني دست ،
پرچم شادي و شوق است که افراشته اي !
لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست !
دست ، گنجينه مهر و هنر است :
خواه بر پرده ساز ،
خواه در گردن دوست ،
خواه بر چهره نقش ،
خواه بر دنده چرخ ،
خواه بر دسته داس ،
خواه در ياري نابينائي ،
خواه در ساختن فردائي !
آنچه آتش به دلم مي زند ، اينک ، هر دم
سرنوشت بشر است ،
داده با تلخي غم هاي دگر دست به هم !
بار اين درد و دريغ است که ما
تيرهامان به هدف نيک رسيده ست ، ولي
دست هامان نرسيده ست به هم !
دست من اما خاليست...

دختر تنها

من یاد گرفته ام با یادت زنده باشم و زندگی کنم

 

  اما هنوز یک چیز هست که

 

یاد نگرفته ام که چگونه برای همیشه خاطراتت

 

 را از صفحه دلم پاک کنم

 

و نمیخواهم هیچ وقت یاد بگیرم

 

 عشق من فراموش کردنت

 

را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت

 

دخترغمگین

دارم از نفس میفتم تو هجوم سایه ها

                                                  کاشکی بشکنه دوباره بغض این گلایه ها

اون که میشکنه تو چشمای تو تصویر منه

                                                     گم شدن تو این شب برهنه تقدیر منه

 

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش!

همه مي پرسند:
چيست در زمزمه مبهم آب؟
چيست در همهمه دلکش برگ؟
چيست در بازي آن ابر سپيد،
روي اين آبي آرام بلند?
که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟
چيست در خلوت خاموش کبوتر ها؟
چيست درکوشش بي حاصل موج؟
چيست درخنده جام؟
که تو چندين ساعت
مات و مبهوت بدان مي نگري؟
نه به باد،
نه به آب ،
نه به برگ،
نه به اين آبي آرام بلند،
نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،
نه به اين خلوت خاموش کبوترها،
من به اين جمله نمي انديشم!
من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل يخ را با باد،
نفس پاک شقايق را در سينه کوه،
صحبت چلچله راباصبح،
نبض پاينده هستي را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را ميشنوم، ميبينم!
من به اين جمله نمي انديشم!
به تو مي انديشم!
اي سرا پا همه خوبي، تک و تنها به تو مي انديشم!
همه وقت،همه جا،
من به هر حال که باشم به تو مي انديشم!
تو بدان اين را تنها تو بدان،
تو بيا! تو بمان با من تنها تو بمان.
جاي مهتاب به تاريکي مهتاب تو بتاب!
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند!
اينک اين من که به پاي تو درافتادم باز
ريسماني کن از آن موي دراز?
تو بگير!
تو ببند!
تو بخواه!
پاسخ چلچله ها را تو بگو.
قصه ابر هوا را تو بخوان!
تو بمان با من تنها تو بمان!
در دل ساغر هستي تو بجوش!
من? همين يک نفس از جرعه جانم باقيست!
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش!


غم دریا

غمی در سینه ی دریا نهفته است       

که می خواهد بر افشاند به ساحل

چو می بیند که ساحل ژرف خفته است

نگه می دارد آن را باز در دل

 کنار هم دو سر گردان دو هم غمناک

خبر از درد یکدیگر ندارند

یکی را آرزو آب و یکی خاک

دریغا عشق را باور ندارند.

ای دور نزدیک ...

ای دور نزدیک!

ای همزاد!

ای همرنگ!

ای بی من و همیشه با من!

یاد تو چون پرستو ها

یا چون لک لک های مهاجر

لحظه لحظه به باغ خیالم سفر می کند.

گفتی که هر شب واژه های شعرم را

با اشک می شویی.

من هم هر لحظه یاد تو را در پریشانی خیال می پیچم.

 

ای عطر عاطفه!

گفتی که با شعر من همسفر یادی

پروازت مبارک باد!

من هم هنگامی که مرغان دریایی

پرواز شوخ وشنگ خود را می آغازند

وگه گاه بر موج،تن می سایند

سفر را در ذهنم تداعی می کنند.

سفری که آرزویش آسان است

وپروازش مشکل.

 

ای نزدیک دور!

وای دور نزدیک!

خطی است در کنار افق و دور دست دریاها

که خط جدایی ماست.

تو هنگامی که بر بال های عقاب سفر نشستی

پرواز کردی و از آن خط گذشتی.

اما آن خط برای من خط جداییست.

گویی ان خط دیوار حصار بلندیست

ومن وتو در دو سوی دیوار

فریاد می زنیم و

اشک می ریزیم.

یکدگر را می شناسیم

صدای هم را می شنویم

اما دریغ!

چهره ی هم را نمی بینیم.

و چه سخت است

شنیدن و ندیدن،

دوست داشتن و بهم نرسیدن.

 

در خیال من،این دیوار تا کهکشان بر افراشته است

اما من نا امید نیستم

یکی در سینه ام فریاد میزند:پرواز کن!

بر تارک دیوارخواهی رسید.

وآن سوهمزادت را و عشقت را خواهی نگریست.

هزاران حیف!

پرمیزنم،اما پرواز نه!

گویی دست صیادی پرهای پرواز مرا بریده است

شوق پرواز هست،اما قدرت پرواز،نه!

 

خورشیدمن!

غروب ها شفق را به تماشا می نشینم.

سفر خورشید را می گویم

چه زیبا سفر میکند!

اما چه غریب!

چه تنها!

چه بی کس!

چه بی مشایعت!

چون عروسی با تور ابر.

همانند عروس بی مادر!

نخست می خندد و سپس می گرید

وآرام آرام به دیار تو می آید.

من غروبش را مینگرم و تو طلوعش را

من وداعش را می شنوم و تو سلامش را

من بدرودش را و تو درودش را.

 

از من قهر می کند و با تو آشتی

می خواهم به او پیغام بدهم

تا از سوی من ببوسدت

اما صدایم را نمی شنود ودر هاله ی ابر پنهان میشود

گاه به قول بچه ها دالی می کند و گاه میگریزد.

او میرود و من میگریم.

او بدرود میگوید ومن در دل به تو درود می فرستم

ودر این هنگام است که لبخند تورا

در برکه ی اشک خویش تماشا می کنم

و چه تماشای دلپذیری.

خود را فریب میدهم که اگر من میگریم

تومیخندی.

واگرپیام آور من نیست،

لاجرم نگاه مرا با تو هماهنگ ومتصل میکند.

اگرهیچ نیست

اگر بی پیام من به سوی تو می آید

دست کم یک نقطه ی نگاه مشترک که هست!

یک نقطه اتصال،یک بهانه ی دیدار!

ببین به چه چیزها دلخوشم!

 

آری!

من با غروب خورشید می گریم

و تو با طلوع آن می خندی.

اما نمی دانم چرا در همان لحظه

ناگهان چشمان فریبنده ات را در هاله ای ابر می نگرم

که کریم تر از ابر می گرید.

وبلور اشک های کریمانه ات

از میان مژگان سیاهت،از میان یک جفت چشم نگران

و غمگین

از میان ابر،از میان افق،جوانه میزند و می شکفد.

ودر اقیانوسی دور،می چکد.

سقوط اشک های تو در آبها

موج بر می انگیزد و طوفان را به آشوب دعوت می کند

 

ای غمگین!

ای زاده ی غم!

ای نشاط و فرزند نشاط!

ای واژه ی صمیمیت و صفا!

ای معنی کرامت!

.....

سکوت

نه اين سکوت را کسي نمي شکند
هيچ کس مرا صدا نمي زند
اي همه آدم هايي که
گوش هايتان را گرفته ايد
چشمانتان را بسته ايد
و اي همه آنهايي که
از سرماي زمستان
به خانه هاي تان
پناه برده ايد
هنوز آغاز شب است
هنوز ماه نتابيده
هنوز ستاره نخنديده

من هر شب ماه را مي بينم
اگر ابر ها بگذارند
و سري به ستاره ها مي زنم
اگر باران نبارد
من هر شب از آسمان مي پرسم
که چرا پر پرواز من شکسته است؟
و پاسخم سکوت
اگر گريه بگذارد

ریگ باد آورده ای را باد برد!

در شب تردید من برگ نگاه
می روی با موج خاموشی کجا؟
ریشه ام از هوشیاری خورده آب:
من کجا،خاک فراموشی کجا!
دور بودازسبزه زار رنگ ها
زورق بستر فراز موج خواب
پرتویی آیینه را لبریز کرد:
طرح من آلوده شد با آفتاب
اندهی خم شد فراز شط نور
چشم من در آب می بیند مرا
جویباری خواب می بیند مرا
در نسیم لغزشی رفتم به راه
راه،نقش پای من از یاد برد
سرگذشت من به لب ها ره نیافت
ریگ باد آورده ای را باد برد!

باز اي باران ببار

باز اي باران ببار/بر تمام لحظه هاي بي بهار

بر تمام لحظه هاي خشک خشک/بر تمام لحظه هاي بي قرار

باز اي باران ببار/بر تمام پيکرم موي سرم

بر تمام شعر هاي دفترم/بر تمام واژه هاي انتظار

باز اي باران ببار/بر تمام صفحه هاي زندگيم

بر طلوع اولين دلدادگيم/بر تمام خاطرات تلخ و تار

باز اي باران ببار/غصه هاي صبح فردا را بشوي

تشنگي ها خستگي ها را بشوي/باز اي باران ببار

 

آدمیت مرده بود

از همان روزی که فرزندان« آدم»

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد

گر چه «آدم» زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون ،دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت،قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ،آدمیت بر نگشت

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبیها تهی است

صحبت از آزادگی،پاکی ،مروت،ابلهی است

صحبت از عیسی و مو سی و محمد نابجاست

قرن «موسی چمبه» هااست

روزگار مرگ انسانیت است

من ،که از پژمردن یک شاخه گل،از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس،از غم یک مرد در زنجیر- حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلو است

وندرین ایام زهرم در پیاله ،زهر مارم در سبو است

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای!جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند!

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن:مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن:یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن:جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور،در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشقِِ گفتگو از مرگ انسانیت است

 

ببار ای برف سنگین برمزارش!

ببار ای برف!ببار ای برف سنگین برمزارش!

ببار ای برف!ببـار ای برف غمگین برمزارش!

به من میگفت بـــرف را دوســــــــــــت داره!

به من میگفت اگـــــــه آروم ببـــــــــــــــــاره!

به من میگفت این برف زمستــــــــــــــــــون

همینکه آب شه،اونوقت بهـــــــــــــــــــــــاره

ببار ای برف!ببار ای برف سنگین برمـزارش!

ببار ای برف!ببار ای برف غمگین برمـزارش!

بوقت بـــازی تو برف زمستــــــــــــــــــــــــون

صـــــدای گامهـــــاش وقتــــــــی میشـد دور

پـــی اون میدویـــــــــــدم توی برفـــــــــــــــــا

به من میگفت: ندو!لیــــزه زمینهـــــــــــــــــا!

بپوشـــــــان بستر پاکش به پاکـــــــــــــــــی

بگو با او کـــــــــه من با خرس کوکـــــــــــــی

برای خنده هـــاش دلتنگ گشتیــــــــــــــــم

بدنبالش همـــــــــه جاهــــــــــارو گشتیــــم

ببار ای برف!ببار ای برف سنگین برمـزارش!

ببار ای برف!ببـار ای برف غمگین برمـزارش

من از او خاطره دارم

من از او خاطره دارم من از او خاطره دارم
خاطراتی خوب و زیبا مثل زیبایی رویا
من از خاطره دارم من از او خاطره دارم
خاطراتی خوب و شیرین مثل زیبایی آغاز
عاشقم , عاشقم من , عاشقم از روز ازل
عاشقم , عاشقم من , پابند عشقش تا ابد
من از او خبر ندارم اینو من باور ندارم
باور تنهایی موندن باور تنهایی خوندن
باور بازی رو باختن یا غمار عشق رو بردن
توی این دیار غربت حتی بودن حتی مردن
عاشقم , عاشقم من , عاشقم از روز ازل
عاشقم , عاشقم من , پابند عشقش تا ابد
اگه  ا بره که با رون میزنه , میزنه به موج دریا میزنه
میزنه به دشت و صحرا میزنه , دلمه که داره فریاد میزنه
عاشقم , عاشقم من , عاشقم از روز ازل
عاشقم , عاشقم من , پابند عشقش تا ابد