میخندم....
من به هوسبازی این بی خبران می خندم
من از آن روز که دلدارم رفت
به غم و شادی این بی خبران می خندم

من به هوسبازی این بی خبران می خندم
من از آن روز که دلدارم رفت
به غم و شادی این بی خبران می خندم

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنــــم از واسطه دوری دلــبر بگداخت
جـــــــانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

تو چه مي داني اين دل كه پشت پيراهني از گل سرخ پنهان است،
چقدر دلتنگ توست؟
اگر ديواره ي دهليزهايش را ببيني كه با نام تو تزيين شده،
اگر صداي تند وهيجان آلودش را بشنوي،
آنگاه شايد كمي - فقط كمي- او را درك كني.
تو چه مي داني اين چشم كه از ميان تيرهاي مژگان و كمان ابروان
ردپاي تورا دنبال مي كند، چقدر مشتاق ديدار توست؟
اگر خود را در آيينه اش تماشا كني
و رودهاي گرمي كه دمادم از آن جاري مي شوند ببيني
آن وقت شايد كمي - فقط كمي - به او حق بدهي.
نه، تو اينها را نمي داني.
اگر مي دانستي ...
حتم داشتم حتي يك لحظه هم مرابا غم هايم تنها نمي گذاشتي
و دلت نمي آمد كه شعر هايم را نخواني.
كاش مي دانستي كه هر قطره باران آيينه اي است
كه مي تواني عشق مرا به خودت در آن ببيني،
آنگاه در روزهاي باراني هيچ گاه از قاب پنجره كنار نمي رفتي....

میخواستم تکه ای از بهشت را روی شانه هایم تا منزل دوست ببرم
میخواستم تختی از ستارگان و تاجی از ماه پیشکشت کنم
میخواستم پاک و ساده به تو دل بدهم و در دلت خانه کنم
میخواستم روزهایم را با تو به شب و شبهایم را با یاد تو به صبح برسانم
می خواستم همیشه در کنارم باشی و من در کنار تو
اما گویی تقدیر چیز دیگری برایمان میخواهد...

دستان من هنوز تهی از کرامت عشق است
به راستی وزن باورها چقدر سنگین شده است.
در مسیر جاری کدام کلام باید منتظر ماند تا قامت راستین تو را ترسیم کرد؟

می خواهم از او بنویسم
آری او...همان سوم شخص مفرد
او که خواست تا همیشه اوی تنها بماند
از او که وقتی در دلتنگی هایم قدم نهاد
من به آینده ای روشن امیدوارشدم
و لحظه هایم را غرق در شور و شادی کرد
از او که دریچه ی قلبم را با نگاه گرمش باز کرد
از او که حضورش سرسبزس به ارمغان آورد
از او که لبخند را مهمان لبهایم کرد
ازاو که با رفتنش مهر سکوت بر لبانم نقش بست .....

قطارمی رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
ومن چقدرساده ام
که سال های سال
درانتظارتو
کنارقطاررفته ایستاده ام
وهمچنان
به نردهای ایستگاه رفته
تکیه داده ام
قیصر امین پور
