نجوای رمضان
خدایا روزیم کن در این روز هوش و آگاهی و دورم کن در آن از سفاهت و گمراهی و بهره ام ده از آن هر خیری که در آن فرود آری بجودت ای بخشنده ترین بخشندگان

خدایا روزیم کن در این روز هوش و آگاهی و دورم کن در آن از سفاهت و گمراهی و بهره ام ده از آن هر خیری که در آن فرود آری بجودت ای بخشنده ترین بخشندگان

قفل آمد و آن کلید با ماست
بربست دهان و دیده بگشاد
وان نور که دیده دید باماست
مولوی-دیوان شمس

دلم گرفته آسمون نميتونم گريه كنم
شكنجه ميشم از خودم نميتونم شكوه كنم
انگاري كوه غصهها رو شونة من اومده
آخ داره باورم ميشه خنده به ما نيومده
خنده به ما نيومده
دلم گرفته آسمون از خودتم خستهترم
تو روزگار بي كسي يه عمر كه دربهدرم
حتي صداي نفسم ميگه كه توي قفسم
من واسه آتيش زدن يه كوله بار شب بسم
دلم گرفته آسمون يه كم منو حوصله كن
نگو كه از اين روزگار يه خورده كمتر گله كن
منو به بازي ميگيرن عقربههاي ساعتم
برگهي تقويم ميكنه لحظه به لحظه لعنتم
آهاي زمين يه لحظه تو نفس نزن
نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شكستهتر
من تمام هستیم رادرنبرد باسرنوشت درتهاجم بازمان آتش زدم کشتم من بهارعشق رادیدم ولی باور نکردم یک کلام درجزوه هایم هیچ ننوشتم..
منزمقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند وخوبی ماند دریادم
من به عشق منتظربودن همه صبر وقرارم رفت
بهارم رفت عشقم مرد
یارم رفت......
|
اکنون خلوت " آئينه " را گم کرده ام خويش را در اجتماع سنگها گم کرده ام من ميان اين تراکم عشق را گم کرده ام اينک او را لاي اين سجاده ها گم کرده ام آرزوهاي لطيفم را خدا!!!!! گم کرده ام خويش را حتي نمي دانم کجا گم کرده ام آشنايم را در اين ماتم سرا گم کرده ام آخر آن گمگشته را بين شما گم کرده ام
|
| غم عشق تو از غمها نجاتست | مرا خاک درت آب حیاتست | |
| نمیجویم نجات از بند عشقت | چه بندست آنکه خوشتر از نجاتست | |
| مرا گویند راه عشق مسپر | من و سودای عشق این ترهاتست | |
| ز لعب دو رخت بر نطع خوبی | مه اندر چارخانه شاه ماتست | |
| دل و دین میبری و عهد و قولت | چو حال و کار دنیا بیثباتست | |
| عنایت بر سر هجرم به آیین | هم از جور قدیم و حادثاتست | |
| چنان ترسد دل از هجر تو گویی | شب هجران تو روز وفاتست | |
| به جان و دل ز دیوان جمالت | امیر عشق را بر من براتست | |
| براتی گر شود راجع چه باشد | نه خط مجد دین شمس الکفاتست |


در سردي يک غروب دل تنها شد
بعد از تو تمام شهر بي فردا شد
من بيشتر از من به تو وابسته شدم
تا عشق به جرم پاکي اش رسوا شد
وقتي همه ي بال و پر عاطفه سوخت
پرواز به شکل تازه اي معنا شد
در آتش عشق تو ببين سهم مرا
تو رفتي و دود از دل من بر پاشد



شب فراق که داند که تا سحر چند است
مگر کسى که به زندان عشق دربند است
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
کدام سرو به بالاى دوست مانند است
پیام من که رساند به یار مهر گسل
که برشکستى و ما را هنوز پیوند است
قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست
به خاک پاى تو وان هم عظیم سوگند است
که با شکستن پیمان و برگرفتن دل
هنوز دیده به دیدارت آرزومند است
بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست
به جاى خاک که در زیر پایت افکنده است
خیال روى تو بیخ امید بنشانده است
بلاى عشق تو بنیاد صبر برکنده است
عجب در آنکه تو مجموع و گر قیاس کنى
به زیر هر خم مویت دلى پراکنده است
اگر برهنه نباشى که شخص بنمایى
گمان برند که پیراهنت گلآکند است
ز دست رفته نه تنها منم درین سودا
چه دستها که ز دست تو بر خداوند است
فراق یار که پیش تو کاه برگى نیست
بیا و بر دل من بین که کوه الوند است
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند که سعدى ز دوست خرسند است
سعدى
شبی غمگین شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من میگفت تنهایی غریب است ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستیم بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او.... هرگز شکستم را نفهمید اگرچه تا ته دنیا صدا کرد


چشم در چشم آسمان
ایستاده بودم و دل برکنده از کویر
همه تن چشم کردم و در چشم آسمان دوختم.
و همه جان نگاه کردم و در آن گوشه ی آسمان آویختم.
و دز اعماق این کبود
به لذت جان می سپردم
و در آبی این دریا
به عشق جان می گرفتم
و غرقه ی مستی و بی خویشی
با آسمان عشق می ورزیدم
و اشک امانم نمی داد
و می نگریستم و به نگریستن ادامه می دادم
و می شنیدم که سکوت آبی وحی
این سخن پیامبر را با دلم می گوید
و من در عمق همه ی ذرات وجودم
آن را به نیاز و حسرت زمزمه می کنم که
"اگر مامور نبودم که با مردم بیامیزم
و در میان خلق زندگی کنم
دو چشم را به این آسمان می دوختم
و چندان به نگاه کردن ادامه می دادم
تا خداوند جانم را بستاند."

بر قامت بی سر شهيدان صلوات
ای دوست به حنجر شهيدان صلوات
از دامن زن مرد به معراج رود
بر دامن مادر شهيدان صلوات


خوب میدانم که ثانیه ای بعد برگی می افتد
از درختی در جنوب جزیره ای در اقصای
اقیانوسی که کفش انگشتر زنگ زده ی
ناخدایی . همین الان . لغزید.
رکعت دوم نماز غفیله






اللهم انی اسئلک قلیلا من کثیر...
و هو عندی کثیر و هو علیک سهل یسیر
برایم کاری ندارد برآوردن هر آرزویی که برایتان خیلی است.