نجوای رمضان

اللهم ارزقنی فیه الدهن و التنبیه و باعدنی فیه من السفاهه و التمویه و اجعل لی نصیبا من کل خیر تنزل فیه بجودک یا اجود الاجودین

خدایا روزیم کن در این روز هوش و آگاهی و دورم کن در آن از سفاهت و گمراهی و بهره ام ده از آن هر خیری که در آن فرود آری بجودت ای بخشنده ترین بخشندگان

رمضان

آمد رمضان و عید با ماست

قفل آمد و آن کلید با ماست

بربست دهان و دیده بگشاد

وان نور که دیده دید باماست

مولوی-دیوان شمس

دلم گرفته آسمون

 

دلم گرفته آسمون نمي‌تونم گريه كنم

شكنجه ميشم از خودم نمي‌تونم شكوه كنم

انگاري كوه غصه‌ها رو شونة‌ من اومده

آخ داره باورم ميشه خنده به ما نيومده

خنده به ما نيومده

دلم گرفته آسمون از خودتم خسته‌ترم

تو روزگار بي كسي يه عمر كه در‌به‌درم

حتي صداي نفسم ميگه كه توي قفسم

من واسه آتيش زدن يه كوله بار شب بسم

دلم گرفته آسمون يه كم منو حوصله كن

نگو كه از اين روزگار يه خورده كمتر گله كن

منو به بازي ميگيرن عقربه‌هاي ساعتم

برگه‌ي تقويم ميكنه لحظه به لحظه لعنتم

آهاي زمين يه لحظه تو نفس نزن

نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شكسته‌تر

دریای طوفانی

چرا دیگر نمی تابی به این دریای طوفانی
هوا سرد است و خورشیدم نگو در بند و زندانی
تمام این غزل ها را به یمن انکه برگردی
کنم سیراب وبعد ازان سرراه تو قربانی
نگو دریا نمی بارد که من از گریه لبریزم
ودر هر قطره که اشکم می ریزد، تو پنهانی
سفر کردند ماهی ها از این دریای یخ بسته
تو تابستان من بودی شدم دیگر زمستانی
تو در من اتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد
خودت این را به من گفتی ولی حالا گریزانی
من از هر مرغ دریایی نشانی از تو می خواهم
که می گویند عاشق شد مگر این را نمی دانی
در ان لحظه امواجی مرا بر صخره می کوبد
تنم اهسته می سوزد در اندوه پشیمانی
به چشمی که می بوسی، حسادت می کنم اما
دلم ارام می گیرد که تو خوشحال و خندانی

که بی تو می گذرد لحظه ها به دشواری

به عشق پاک تو سوگند می خورم اری
که بی تو می گذرد لحظه ها به دشواری
چقدر خسته بی روح وزرد می گذرند
به پیش چشم من این روزهای تکراری
ببین چگونه زمینگیر گشته ام بی تو
زبس می وزد از هر طرف گرفتاری
اسیر تیره شب بی پناهی ودردم
بدون تو منم واین کویر بیزاری
بیا مرا به نسیم تبسمی دریاب
تویی که از گل وعطر بهار سرشاری
تمام باغ دلم پر شکوفه خواهد شد
اگر که سبز نگاهت مرا کند یاری
تو شاه بیت غزلهای ناب من هستی
و صادقانه بگویم قسم به چشمانت
هنوز هم به امید تو زنده ام اری

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي امروزها ديروزها

ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم مرمر هاي زرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد و درد

مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارق از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله مي زد خون شعر
خاك مي خواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند

بعد من ناگه به يك سو مي روند
پرده هاي تيره ي دنياي من
چشم هاي نا شناسي مي خزند
روي كاغذ ها و دفتر هاي من

یارم رفت

من تمام هستیم رادرنبرد باسرنوشت درتهاجم بازمان آتش زدم کشتم من بهارعشق رادیدم ولی باور نکردم یک کلام درجزوه هایم هیچ ننوشتم..

منزمقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند وخوبی ماند دریادم

من به عشق منتظربودن همه صبر وقرارم رفت

بهارم رفت عشقم مرد

یارم رفت......

 

غریب

اکنون  خلوت " آئينه " را  گم کرده ام       

خويش را در اجتماع  سنگها  گم کرده ام
ازدحام کينه و قهر و نفاق و دشمني ست     

من ميان اين تراکم  عشق را  گم کرده ام
لاي شب بوها خدايم پيش از اين نزديک بود      

اينک او را لاي اين سجاده ها گم کرده ام
من ميان لحظه هاي تلخ و بي فرجام عمر        

 آرزوهاي  لطيفم را  خدا!!!!!  گم کرده ام
جستجوي من در اينجا ديگر از بيهودگيست      

خويش را حتي نمي دانم کجا گم کرده ام
پشت پرچين دعايم آشنايي خانه داشت          

آشنايم را در اين ماتم سرا گم کرده ام
يک نفر از جمعتان بايد  بگويد او  کجاست          

 آخر آن گمگشته را بين شما گم کرده ام


 

غم عشق تو

غم عشق تو از غمها نجاتست مرا خاک درت آب حیاتست
نمی‌جویم نجات از بند عشقت چه بندست آنکه خوشتر از نجاتست
مرا گویند راه عشق مسپر من و سودای عشق این ترهاتست
ز لعب دو رخت بر نطع خوبی مه اندر چارخانه شاه ماتست
دل و دین می‌بری و عهد و قولت چو حال و کار دنیا بی‌ثباتست
عنایت بر سر هجرم به آیین هم از جور قدیم و حادثاتست
چنان ترسد دل از هجر تو گویی شب هجران تو روز وفاتست
به جان و دل ز دیوان جمالت امیر عشق را بر من براتست
براتی گر شود راجع چه باشد نه خط مجد دین شمس الکفاتست

او همه دار و ندار من است


به قداست شب سوگند
حال و هواي عجيبي ست
نرم نرمك قدم مي گذارم
به راه سرنوشت....
قاب ميگيرم نور ماه را
و به تصوير ميكشم
چشمك ستاره هاي آسمان شب را
قدم ها يكي پس از ديگري....
شبگرد كوچه هاي دلتنگي شده ام
چقدر زود به زود دلم برايش تنگ مي شود!
سايه وار مي چرخم و مي چرخم....
عابري تنها در ظلمات شب
در فكر بيت بيت بيقراري ام
اما نه....!
تنهاي تنها كه نيستم
او با من است
او كه در ميان واژه هاي دلم
غوغا مي كند
آري! او با من است
و من در به در دنبال او مي گردم
شب را دوست دارم
سكوت سنگينش مرا به او نزديك تر مي كند
شب را دوست دارم
زيرا كه معناي بودنش را
لابه لاي دست خط دلم مي يابم
شب را دوست دارم
ماه را دوست دارم
ستاره ها را عاشقانه تر دوست دارم
زيرا همه پلي هستند تا به او برسم
او را دوست دارم
او را مي پرستم
او را ستايش مي كنم
آخر او همه دار و ندار من است
آري! خدا همه دار و ندار من است


یک غروب ...

در سردي يک غروب دل تنها شد 
بعد از تو تمام شهر بي فردا شد 
من بيشتر از من به تو وابسته شدم
تا عشق به جرم پاکي اش رسوا شد 
وقتي همه ي بال و پر عاطفه سوخت 
پرواز به شکل تازه اي معنا شد
در آتش عشق تو ببين سهم مرا 
تو رفتي و دود از دل من بر پاشد 


باورکن...

باران

نگاه ساکت بارا ن به روی صورتم دزدانه میلغزید   
ولی یاران نمیدانند که من دریایی از دردم
به ظاهر گرچه میخندم ولی اندرسکوت تلخ میگریم
 

عاشقي كه تنها باشه توي دنيا نمي مونه

توي ساحل روي شنها قايقي به گل نشسته
يكي با چشمون گريون گوشه اي تنها نشسته
نگاه پراضطرابش به افق به بي نهايت
ساكته اما تو قلبش داره يك دنيا شكايت
تو چشاش حلقه ي اشكه توي قلبش غم دنيا
منتظر به راه ياره تا بياد امروز و فردا
باورش نميشه عشق و همه دنياش زير آبه
تنها مونده توي ساحل زندگي براش عذابه
تنهايي براش عذابه
خاطرات لب دريا ديگه از يادش نميره
همه دنياش زير آب و خودشم به غم اسيره
دست بي رحم زمونه عشقشو برده به دريا
حالا از خودش مي پرسه ميادش آيا و آيا ؟
عاشقي كه تنها باشه توي دنيا نمي مونه
دل عاشقو شكستن شده كار اين زمونه
خاطرات لب دريا ديگه از يادش نميره
همه دنياش زير آب و از غم دوريش مي ميره
هرگز از يادش نميره از غم دوري مي ميره

شب فراق

شب فراق که داند که تا سحر چند است

مگر کسى که به زندان عشق دربند است

گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم

کدام سرو به بالاى دوست مانند است

پیام من که رساند به یار مهر گسل

که برشکستى و ما را هنوز پیوند است

قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست

به خاک پاى تو وان هم عظیم سوگند است

که با شکستن پیمان و برگرفتن دل

هنوز دیده به دیدارت آرزومند است

بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست

به جاى خاک که در زیر پایت افکنده است

خیال روى تو بیخ امید بنشانده است

بلاى عشق تو بنیاد صبر برکنده است

عجب در آن‌که تو مجموع و گر قیاس کنى

به زیر هر خم مویت دلى پراکنده است

اگر برهنه نباشى که شخص بنمایى

گمان برند که پیراهنت گل‌آکند است

ز دست رفته نه تنها منم درین سودا

چه دست‌ها که ز دست تو بر خداوند است

فراق یار که پیش تو کاه برگى نیست

بیا و بر دل من بین که کوه الوند است

ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق

گمان برند که سعدى ز دوست خرسند است

سعدى

شبی بارانی

                                        

شبی غمگین شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من میگفت تنهایی غریب است ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستیم بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و   او.... هرگز شکستم را نفهمید اگرچه تا ته دنیا صدا کرد

خدا را با عظمت خودش صدا بزن

خدا را با عظمت خودش صدا بزن و چشماتو ببند دستتو بذار روي قلبت
اونوقت خدا رو حس مي كني كه داره صدات ميزنه
حالا دلت لرزيد ؟
حالا باور كردي خدا توي دل خودته؟
حالا فقط كافيه با خودت يه سبد تمنا ببري...
تا با يك سبد پر از رحمت بر گردي ...
پس پنجره را باز كن تا خدا را صدا بزني تا بگوئي چقدر دوستش داري
اگر آن قدر كوچكي يا خسته كه دستت به دستگيره پنجره نمي رسد تابازش كني
آهسته خدا را صدا بزن تا پنجره را باز كند تا بگويد چقدر دوستت دارد...

چشم در چشم آسمان

چشم در چشم آسمان
ایستاده بودم و دل برکنده از کویر
همه تن چشم کردم و در چشم آسمان دوختم.
و همه جان نگاه کردم و در آن گوشه ی آسمان آویختم.
و دز اعماق این کبود
به لذت جان می سپردم
و در آبی این دریا
به عشق جان می گرفتم
و غرقه ی مستی و بی خویشی
با آسمان عشق می ورزیدم
و اشک امانم نمی داد
و می نگریستم و به نگریستن ادامه می دادم
و می شنیدم که سکوت آبی وحی
این سخن پیامبر را با دلم می گوید
و من در عمق همه ی ذرات وجودم
آن را به نیاز و حسرت زمزمه می کنم که
"اگر مامور نبودم که با مردم بیامیزم
و در میان خلق زندگی کنم
دو چشم را به این آسمان می دوختم
و چندان به نگاه کردن ادامه می دادم
تا خداوند جانم را بستاند."


اول اسم کسی ورد زبانم شده است

ای نگاهت نخلی از مخمل و ازابریشم
چند وقتی است هر شب به تو می اندیشم

به تو آری , به تو , یعنی بههمان منظر دور

به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور
به همان سایه , همان وهم وهمان تصویری
که سراغم ز غزل های خودم می گیری

به تبسم , به تکلم , به دلآرای تو

به خموشی , به تماشا , به شکیبایی تو

به سخن های تو با لهجه شیرینسکوت
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به همان زل زدن از فاصله دور بههم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
شبحی چند شب است آفت جانم شدهاست

اول نام کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

یک نفر ساده , چنان ساده که از سادگیاش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران , سنگ سبک بار شده
بر سر روح من افتاده و آواره شده

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است

یکنفر مثل خودم تشنه دیدار من است

یکنفر سبز چنان سبز که از سر سبزیش

میشود پل زد از احساس خدا تا دل خویش
آی بی رنگ تر از آیینه یک لحظهبایست
راستی این شبحه هر شب , تصویر تو نیست ؟
اگر این حادثه هر شب تصویر تونیست
پس چرا رنگ تو وآیینه اینقدر یکی است

حتم دارم که تویی آن شبحه آیینهپوش

عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه روز ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آیینه پیدا شدهاست

و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آری آن یار دبستانی دلخواه تویی
عشقمن آن شبحه شاد شبانگاه تویی

هـــــرگز دلـــم ز کــــوی تــو جـائی دگـــر نرفت

دل بســـوی تــو بستم خــدا میــد انـــد
وز مــه و مهــر گسستم خـدا مید انــــــد
ستم عشق تـــو هــر چنــد کشیدیم بجان
ز آرزویت ننشستم خــــدا میـــد ا نــــد
هـــــرگز دلـــم ز کــــوی تــو جـائی دگـــر نرفت
یکـــدم خیــال روی تــــوام از نظـــــــر نــــرفت
جـــان رفت و اشتیـــاق تو از جـــان بـــــدر نشد
سر رفت و آرزوی تــو از سر بــــــــدر نــــرفت
هــــر کـــو قتیــل عشق نشد چــون به خاک رفت
هـــم بی خبــر بیامـــد و هــم بـــــی خبــر بــرفت
در کـــوی عشق بـــی سر و پائـــی نشان نــــــداد
کـــــو خسته دل نیــــامـــــد و خونین جگــربرفت
عمـــرم بــرفت در طلــــب عشـــق و عـــــــاقبت
کــامـــــی نیافت خـــا طــــر و کاری بسر نـــرفت
ندارد بــزم گــردون گــرمــی کــاشــانــه مــارا
که دست غم بــر افــروزد چــراغ خانه مــــارا
بچشم یــار مــی بینم نشان از فتـنـــه گــــردون
ز دشمن در  امـــان دارد خــدا جـانـانه مارا

حقیقت نیست آن عشقی که بر هستی رقمسازد

وجود عشق عاشق را وجود اندر عدم سازد
حقیقت نیست آن عشقی که بر هستی رقمسازد
نسازد عشق رنگ از هیچ رویی بهر مخلوقی
که رنگ عشق بی‌رنگی وجود اندر عدمسازد
جمال عشق آن بیند که چشم سر کند بینا
سماع وصل آن بیند که گوش سر اصمسازد
شفا سازد دل و جان را و عاشق را شفا سوزد
سقم سوزد رگ و پی را و عاشق را سقمسازد
هر آنکس را که دل چو آبنوس آمد بدانگونه
نباشد عاشق ار او اشک چون آب به قمسازد
یکی باشد یکی هفده چو اندر مجلس ماندن
چو دست عشق هژده بر بساط خویش کمسازد
کرا در خام خم ندهند چون گوش از پی آوا
بود علمی اگر در عاشقی خود را علمسازد
علم بودن به عشق اندر مسلم نیست جز آن را
که همچون کوس جای خورد بیرون شکمسازد
به باغ بندگی باید چو سوسن سرو آزادی
هر آنکو وقت کشتن همچو گل خود را خرمسازد
اگر چون سیب وقت سرخ رویی دل سیه گردد
سپید آمد کرا رخ چون بهی زرد و درمسازد
به مهر عشق در ملک خدا آن دهخدا گردد
که شادی خانه‌ی دل در میان شهر غمسازد
کرا خاک ارم از باد انده طاق گرداند
نباشد جفت آن آبی که از آتش ارمسازد
چو زیر و بم بدان عاشق بنالانی و گریانی
که تسکین غم از عشق و نوای از زیر و بمسازد
ندارد ملک جم در چشم عاشق وزن چون دارد
که دست عاشق از کهنه سفالی جام جمسازد
نشست عاشق اندر بتکده واجب کند زیرا
که آه عاشقان از بتکده بیت‌الحرمسازد
نباشد نصب و رفع و حفض عاشق را که اندرعشق
غم آن دارد کجا بر فعل مستقبل المسازد
عروس عشق بی‌کس نیست با هر ناکس ازکوری
کبود ری در کند خود را به عشقش متهمسازد
بدان تا شهد عشق از حلق هر نااهل دورافتد
طبیب عشق هر ساعت ز شهد خویش سمسازد
نشان شیر در تقویم دال آمد از آن معنی
هر آن عاشق که شد چون شیر قد چون دال خمسازد
دل همچون کباب عشق اندر رگ بسوزد خون
اگر چند آن کباب از روی طب قانون دمسازد
هر آن چشمی که عشق از طلبه‌ی خود سرمه‌ایدادش
سران تا جور بیند که بر خاکش قدمسازد
چه می‌گویم که داند این مگر آن کز دلصافی
سنایی وار خود را بنده‌ی شاه عجمسازد

می روم تا انتقام سيلی زهرا (س) بگيرم

بر قامت بی سر شهيدان صلوات

ای دوست به حنجر شهيدان صلوات

از دامن زن مرد به معراج رود

بر دامن مادر شهيدان صلوات

 

 

کلام نور...

و ما تسقط من ورقه الا یعلمها

خوب میدانم که ثانیه ای بعد برگی می افتد

از درختی در جنوب جزیره ای در اقصای

اقیانوسی که کفش انگشتر زنگ زده ی

ناخدایی . همین الان . لغزید.

رکعت دوم نماز غفیله

عجب صبری خدا دارد....

عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
همان يک لحظه اول ، که اول ضلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ، جهانرا با همه زيبايي و زشتي ، برروي يکدگر ، ويرانه ميکردم .



عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
که در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم ، نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ،بر لب پيمانه ميکردم .



عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
که ميديدم يکي عريان و لرزان و ديگري پوشيده از صد جامه رنگين زمين و آسمانرا واژگون مستانه ميکردم .



عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
نه طاعت ميپذيرفتم ،نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده ،پاره پاره در کف زاهد نمايان ،سبحه صد دانه ميکردم .



عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
براي خاطر تنها يکي مجنون صحرا گرد بي سامان ،هزاران ليلي ناز آفرين را کو به کو ،آواره و ديوانه ميکردم .



عجب صبري خدا دارد !
اکر من جاي او بودم .
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپاي وجود بي وفا معشوق را ، پروانه ميکردم .



عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
بعرش کبريايي ، با همه صبر خدايي ،تا که ميديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يک ناروا گرديده خواري ميفروشد ،گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه ميکردم .



عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
که ميديدم مشوش عارف و عامي ، ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم کش ،بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فکري ، در اين دنياي پر افسانه ميکردم .



عجب صبري خدا دارد !
چرا من جاي او باشم .
همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد ، وگرنه من بجاي او چو بودم ،يکنفس کي عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه ميکردم .


عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد

گریه ...............

سکوت کوچه هاي تار جانم، گريه مي خواهد
تمام بند بند استخوانم گريه مي خواهد
بيا اي ابر باران زا، ميان شعرهاي من
که بغض آشناي آسمان گريه مي خواهد
بهاري کن مرا جانا، که من پابند پاييزيم
و آهنگ غزلهاي جوانم گريه مي خواهد
چنان دق کرده احساسم ميان شعر تنهايي
که حتي گريه هاي بي امانم، گريه مي خواهد

شما........

شما :

ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار رامی شنوید !

پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت.

و شما :

ایچشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید !

پس از این جز سطور سپید نخواهمنوشت.

و شما :

ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه کهغایبم...

پس از این مرا کمتر خواهید دید !!

«دکتر علی شریعتی»

تا نگاه میکنی وقت رفتن است

حرف های ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود.
اي! دريغ و حسرت هميشگی
نا گهان چقدر زود دير می شود...

بهشت..

اين چه حرفي است که در عالم بالاست بهشت
هر کجا وقت خوش افتاد همان جاست بهشت
دوزخ از تيرگي بخت درون من و توست
گر درون تيره نباشد همه دنياست بهشت

دست در دست تو راهي که نپيمودم نيست

دست در دست تو راهي که نپيمودم نيست
لحظه اي را که کنار تو نياسودم نيست
پيچ در پيچ شب موي تو مجنونم کرد
رمز ليلايي تو نيز که بگشودم نيست
سوختم از خنکاي شرر شيرينت
به جز آن خاطر آتشکده در دودم نيست
با تو من هست شدم عاشق و اينک بي تو
هيچ از هستي و آنچه که آن بودم نيست

چشم در چشم تو راهي که مرا مي خواني
پشت سر هم نفسي نيست که بدرودي نيست

دعای افتتاح...

االهم انی اسئلک قلیلا من کثیر...و هو عندی کثیرو هوعلیک سهل یسیر...

اللهم انی اسئلک قلیلا من کثیر...

و هو عندی کثیر و هو علیک سهل یسیر

برایم کاری ندارد برآوردن هر آرزویی که برایتان خیلی است.