خاصیت عشق
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد.
و خاصیت عشق این است

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد.
و خاصیت عشق این است

در كوچه پس كوچه هاي تاريك شهر دلم به دنبال گمشده
اي ميگردم كه از جنس نور است.
و هر قدم كه به او نزديك ميشوم گويي از ظلمت
رهايي مي يابم
ولي نميدانم چرا اين احساس در من وجود دارد كه
هرگز به او نخواهم رسيد
احساس تلخيست در وجود من.نميدانم سرنوشت من چه ميشود
ولي براي رسيدن به تو هر كاري خواهم كرد


ساده میگویم تا بتوانی به راحتی مقصد حرفهای نگاشته را بیابی.
باران میبارد.
درختها میخندند.
پرندگان میخوانند.
گلها میشکفند.
و من.............................آرزوی کوچ از این قاب طلایی را در چشم میبارم.بر لب میخندم.در گلو میخوانم.و در قلب میشکفم....عمق انتظار را در چشمان خیس روح ام میبینم و زهن,که مرموزانه بر زخمها نمک می پاشد و سخت میکند بودن را.......البته نبودن را!

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچکسی نیست که در بیشه ء عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند .

کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخاهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی ست

در را ه رسيدن به تو گيرم كه بميرم
اصلا به تو افتاد مسيرم كه بميرم
يه قطره آبم كه درانديشه دريا افتاده اَم و بايد بپذيرم كه بميرم
يا چشم بپوش از من و از خويش برانم
يا تنگ در آغوش بگيرم كه بميرم
این كوزه ترک خورده چه جای نگرانیست
من ساخته از خاك كويرم كه بميرم
خاموش مكن آتش افروخته ام را
بگذار که بمیرم که بمیرم که بمیرم ..! 

قلب من تنهاست
کسی هنوز به این نتیجه نرسیده است که تنهایی ویرانگر قلب هاست

گل من گريه مکن که در آيينه اشک تو غم من پيداست
قطره ی اشک تو داند که :غم من درياست
گل من گريه مکن
سخن از اشک مخواه که سکوتت گوياست
از نگه کردنت احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات ، بينوای تنهاست
من و تو می دانيم،چه غمی در دل ماست
گل من گريه مکن ا
شک تو صاعقه است
تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی
بيش از اين گريه مکن
که بدين غمزدگی بيشترم می سوزی
من چو مرغ قفسم تو در اين ((قفس))بال وپرم می سوزی
گل من گريه مکن
که در آيينه ی اشک تو،غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند که:غم من درياست
دل به اميد ببند،نااميدی کفر است
چشم ما بر فرداست
زتبسم مگريز
ُدر دندان تو در غنچه لبها زيباست

باز من تنهایم
باز من سرگردان
از خودم می پرسم:
به که باید دل بست
به که باید پیوست
به دیاری که پر از دیوار است
یا به افسانه دوست!
نمی گویم فراموشم نکن
اما بیاد آور اسیری را که هرگز فراموشت نخواهد کرد
تنهاترین مردم به دوشم کوله بارغم
ازغم ها لبریزم
کوه صبور شانه ام از بارغم ها خم
من قصه دردم
تنها دو دست مهربان تو پناه من

نیم اول در انتظار نیم دوم
و نیم دوم
در حسرت نیم اول

اين دلتنگي ها شايد در زندگي ، گاهي لازم باشد تا قدر حضور سبز يكديگر را بدانيم !
خواهش مي كنم
تو را مي گويم : بغض قديمي
تويي كه تا مي آيم زندگي را مزه كنم ، به سراغم مي آيي
تويي كه حتي نمي خواهي يك لحظه توهم خوشبختي حتي ، با من باشد !
مي خواهم زندگي كنم ، حتي اگر انگيزه ام تنها نوشتن باشد !
پس بگذار نفس بكشم
بغض قديمي ، فقط كمي از فشار دستهايت بكاه
مي دانم خواهش بزرگيست اما تنها كمي آهسته تر گلويم را بفشار
آنقدر كه اشكهايم بتواند بر گونه هاي تبدارم بريزد !!
…كمي آهسته تر …

تو بی خیال قلب من
با من بمون تنها نرو
قید همه چی رو نزن
دیگه فکر نمیکنم
که یه روزی بر میگردی
به چه قیمتی منو
به خودت وابسته کردی
اینقدر غمم زیاد که دارم میسوزم اینجا
ولی تو خیالتم نیست که دارم میمیرم اینجا
قلب من آروم نمیشه از روزی که رفتی بی من
دیگه برگشتی نداری میدونم دلگیری از من

عشق یعنی سرفرودن
عشق یعنی محرم راز
دل در آن حاصل نمودن
عشق یعنی راز هستی
عاشقی را سربریدن
عشق یعنی بوی یک گل
در چمنزاری خزیدن
عشق یعنی آن جدایی
رفتن و هرگز ندیدن
عشق یعنی ساز پنهان
گریه عاشق رو شنیدن

و لحظه های بی بازگشت را تمنا کنیم
کاش می دانستیم فردا چه اندازه دیر است برای زیستن...
و چه اندازه زود برای مردن
کاش می دانستیم یک آلاله را فرصت یک ستاره نیست..
و به نا گاه بسته خواهد شد
پنجره های دیدار
در اجبار تقدیر
کاش می دانستیم... !!

خدانکند باد بیاید...

کمکم کن ...

ای آسمون زیبا امشب دلم گرفته
های و هوی دنیا امشب دلم گرفته
یک سینه غزق مستی دارد هوای باران
از این خراب رسوا امشب دلم گرفته
امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم
شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته
خون دل شکسته بر دیدگان تشنه
باید شود هویدا امشب دلم گرفته
ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است
فردا به چشم اما امشب دلم گرفته


دست ها بالا بود ؛ هر کسی سهم خودش را طلبید
سهم هرکسی که رسید داغ تر از دل ما بود
ولی نوبت من که رسید سهم من بخ زده بود
سهم من چیست مگر؟ یک پاسخ!
پاسخ یک حسرت
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم عمق آن وسعا داشت
وسعتی تا ته دلتنگی ها شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند!
