خاصیت عشق

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد.

و خاصیت عشق این است

براي رسيدن به تو هر كاري خواهم كرد

     در كوچه پس كوچه هاي تاريك شهر دلم به دنبال گمشده

 اي ميگردم كه از جنس نور است.

 و هر قدم كه به او نزديك ميشوم گويي از ظلمت

 رهايي مي يابم

 ولي  نميدانم چرا اين احساس در من وجود دارد كه

 هرگز به او نخواهم رسيد

 احساس تلخيست در وجود من.نميدانم سرنوشت من چه ميشود

 ولي براي رسيدن به تو هر كاري خواهم كرد

 كاش رفتني در ميان نبود.كاش هميشه بودن در ميان بود.

 كاش رفتني در ميان نبود.كاش هميشه بودن در ميان بود.
كاش ميشد ماندن را جاودانه كرد.رفتن را نابود كرد.
كاش هيچكس هيچ جا نميرفت.همه ماندني بودند.
آنگاه تو نيز براي هميشه در كناره من ميماندي.
ميشود و ميتوان ماند اگر رفتني در ميان نباشد.
يكي در حال رفتن است ديگري در حال آمدن.
يكي براي هميشه ماندنيست يكي رفتنيست.
يكي مثل من تنها ميماند يكي تنها ميگذارد.
همه درد و غصه آدميان از همين تنهايي است.
كاش ميشد فاصله ها را شكست.جدايي ها را از ميان برد.
هيچكس تنها نميشد.همه با هم بودند.هيچكس فكر رفتن را نميكرد.

 

ساده میگویم

ساده میگویم تا بتوانی به راحتی مقصد حرفهای نگاشته را بیابی.

باران میبارد.

درختها میخندند.

پرندگان میخوانند.

گلها میشکفند.

و من.............................آرزوی کوچ از این قاب طلایی را در چشم میبارم.بر لب میخندم.در گلو میخوانم.و در قلب میشکفم....عمق انتظار را در چشمان خیس روح ام میبینم و زهن,که مرموزانه بر زخمها نمک می پاشد و سخت میکند بودن را.......البته نبودن را!

 

 

 

 

قایقی خواهم ساخت

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچکسی نیست که در بیشه ء عشق

قهرمانان را بیدار کند

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید

همچنان خواهم راند .

کسی مرا به آفتاب

کسی مرا به آفتاب

 معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخاهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردنی ست

بگذار که بمیرم

       در را ه رسيدن به تو گيرم كه بميرم 

      اصلا به تو افتاد مسيرم كه بميرم 

 يه قطره آبم كه درانديشه دريا افتاده اَم و بايد بپذيرم كه بميرم

   يا چشم بپوش از من و از خويش برانم

   يا تنگ در آغوش بگيرم  كه بميرم

  این كوزه ترک خورده چه جای نگرانیست

من ساخته از خاك كويرم كه بميرم

 خاموش مكن آتش افروخته ام را 

     بگذار که بمیرم که بمیرم که بمیرم ..! 

 

 

قلب من تنهاست

قلب من تنهاست

کسی هنوز به این نتیجه نرسیده است که تنهایی ویرانگر قلب هاست

من از پینه های نفرت و تکراری که به قلب ها بسته شده است می ترسم

کسی به فکر تنهایی قلب من نیست

کسی هنوز ویرانی قلبها را نشنیده است

چراغ های کوچه ما هر شب در انزوا و سکوت می رقصند

ادم های کوچه ما با بیابان دوست اند

انها قلب هایشان در مرداب عادت ها مرده است

اما من نمیدانم که در کور سوی نور این شمع می شود به زنده بودن یک قلب ایمان داشت

من نمی دانم

تنها میدانم قلب من تنهاست ...

گل من گریه نکن

گل من گريه مکن که در آيينه اشک تو غم من پيداست

 قطره ی اشک تو داند که :غم من درياست

 گل من گريه مکن

سخن از اشک مخواه که سکوتت گوياست

 از نگه کردنت احوال تو را می دانم

دل غربت زده ات ، بينوای تنهاست

 من و تو می دانيم،چه غمی در دل ماست

 گل من گريه مکن ا

شک تو صاعقه است

تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی

 بيش از اين گريه مکن

که بدين غمزدگی بيشترم می سوزی

من چو مرغ قفسم تو در اين ((قفس))بال وپرم می سوزی

 گل من گريه مکن

که در آيينه ی اشک تو،غم من پیداست

 قطره ی اشک تو داند که:غم من درياست

دل به اميد ببند،نااميدی کفر است

 چشم ما بر فرداست

زتبسم مگريز

 ُدر دندان تو در غنچه لبها زيباست

تنهایم

باز من تنهایم

     باز من سرگردان

             از خودم می پرسم:

                       به که باید دل بست

                                 به که باید پیوست

                                          به دیاری که پر از دیوار است

                                                   یا به افسانه دوست!

                                                                   نمی گویم فراموشم نکن

              اما بیاد آور اسیری را که هرگز فراموشت نخواهد کرد

 

 

  تنهاترین مردم به دوشم کوله بارغم

               ازغم ها لبریزم

   کوه صبور شانه ام از بارغم ها خم

                من قصه دردم

   تنها دو دست مهربان تو پناه من

 

زندگی

زندگی دو نیم است....

نیم اول در انتظار نیم دوم

                                  و نیم دوم

                                          در حسرت نیم اول

همه رفتند کسی با ما نمونده

در بودنش نمي داني كه چقدر به او وابسته اي ولي وقتي كه نيست جاي خالي اش بر تو چنان هجوم مي آورد كه بغض راه گلويت را مي بندد…

اين دلتنگي ها شايد در زندگي ، گاهي لازم باشد تا قدر حضور سبز يكديگر را بدانيم !

کمی آهسته تر ...

فقط كمي آهسته تر

خواهش مي كنم

تو را مي گويم : بغض قديمي

تويي كه تا مي آيم زندگي را مزه كنم ، به سراغم مي آيي

تويي كه حتي نمي خواهي يك لحظه توهم خوشبختي حتي ، با من باشد !

مي خواهم زندگي كنم ، حتي اگر انگيزه ام تنها نوشتن باشد !

پس بگذار نفس بكشم

بغض قديمي ، فقط كمي از فشار دستهايت بكاه

مي دانم خواهش بزرگيست اما تنها كمي آهسته تر گلويم را بفشار

آنقدر كه اشكهايم بتواند بر  گونه هاي تبدارم بريزد !!

…كمي آهسته تر …

غمم زیاده

من فکر چشمای توأم

تو بی خیال قلب من

با من بمون تنها نرو

قید همه چی رو نزن

دیگه فکر نمیکنم

که یه روزی بر میگردی

به چه قیمتی منو

به خودت وابسته کردی

اینقدر غمم زیاد که دارم میسوزم اینجا

ولی تو خیالتم نیست که دارم میمیرم اینجا

قلب من آروم نمیشه از روزی که رفتی بی من

دیگه برگشتی نداری میدونم دلگیری از من

عشق یعنی ...

عشق یعنی پرگشودن

                 عشق یعنی سرفرودن

                                 عشق یعنی محرم راز

                                                  دل در آن حاصل نمودن

عشق یعنی راز هستی

                   عاشقی را سربریدن

                                     عشق یعنی بوی یک گل

                                                   در چمنزاری خزیدن   

عشق یعنی آن جدایی

                 رفتن و هرگز ندیدن

                                  عشق یعنی ساز پنهان

                                                  گریه عاشق رو شنیدن


 

کاش میدانستم ...

کاش می دانستیم ، ما را مجال آن نیست که روزهای رفته را از سر گیریم

و لحظه های بی بازگشت را تمنا کنیم

کاش می دانستیم فردا چه اندازه دیر است برای زیستن...

و چه اندازه زود برای مردن

کاش می دانستیم یک آلاله را فرصت یک ستاره نیست..

و به نا گاه بسته خواهد شد

         پنجره های دیدار           

در اجبار تقدیر

کاش می دانستیم... !!

 

شمع ...

منو تنهایی و یک شمع روشن ...

خدانکند باد بیاید...

تنها

خدایا تنهاترینم

کمکم کن ...

دلم گرفته ...

ای آسمون زیبا امشب دلم گرفته

های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غزق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم

شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته


جز تو کسی نیست ....

برخيز كه غير از تو مرا دادرسي نيست

گويي همه خوابند كسي را به كسي نيست

آزادي و پرواز از اين خاك به آن خاك

جز رنج سفر از قفسي تا قفسي نيست

اين قافله از قافله سالار خراب است

اينجا خبر از پيشرو و بازرسي نيست

تا آينه رفتم كه خبر بگيرم از خويش

ديدم كه در آن آينه هم جز تو كسي نيست

من در پي خويشم به تو بر مي خورم اما

در تو شده ام گم كه به من دسترسي نيست

 

خستم از لبخند اجباری ...

خستم از لبخند اجباری خسته ام از حرفای تکراری
خسته از خواب فراموشی، زندگی با وهم بیداری

این همه عشقای کوتاه و این تحمل های طولانی
سرگذشت بی سرانجام گمشدن تو فصل طوفانی

حقیقت پیش رومونه ولی باورنمیکردیم
همینه روز روشن هم پی خورشید می گردیم

نشستیم روبروی هم تو چشمامون نگاهی نیست
نه با دیدن نه با گفتن به قلب لحظه راهی نیست

من و تو گم شدیم انگار تو این دنیای وارونه
که دریاشم پر از حسرت همیشه فکر بارونه

سراغ عشقو می گیریم تو اشک گریه ی آخر
تو دریای تر خرده میونِ موج خاکستر


پاسخ

دست ها  بالا بود ؛ هر کسی سهم خودش را طلبید

سهم هرکسی که رسید داغ تر از دل ما بود 

ولی نوبت من که رسید سهم من بخ زده بود

سهم من چیست مگر؟ یک پاسخ!

پاسخ یک حسرت

سهم من کوچک بود

قد انگشتانم عمق  آن وسعا داشت

وسعتی تا ته دلتنگی ها شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند!