تا من بدیدم روی تو

يك چشم من اندر غم دلدار گريست
چشم دگرم حسود بود و نگريست
چون روز وصال آمد او را بستم
گفتم نگريستي نبايد نگريست

تا من بديدم روي تو اي ماه و شمعِ روشنم
هر جا نشينم خرمم هر جا روم در گلشنم
من آفتاب انورم خوش پرده ها را بر درم
من نو بهارم آمدم تا خارها را بركَنم
تو عشقِ زيبايِ مني هم من توام هم تو مني
خشمين تويي راضي تويي هم شادي و هم درد و غم
لطفِ تو سابق مي شود جانِ من عاشق مي شود
بر قهر ، سابق مي شود چون روشنايي بر ظُلَم
گويم سخن را باز گو مردي كَرم ز آغازگو
هين بي ملولي شرح كن من سخت كُند و كودنم
گويد كه آن گوشِ گران بهتر زهوشِ ديگران
صد فضل دارد اين بر آن كانجا هوا اينجا منم
رو رو كه صاحب دولتي جانِ حيات و عشرتي
رضوان و حور و جنتي زيرا گرفتي دامنم
هم كوه و هم عنقا تويي هم عروه الوثقي تويي
هم آب و هم سقا تويي هم باغ و سرو و سوسنم

دیده بگشا

ديده بگشا اي به شهدِ مرگِ نوشينت رضا
ديده بگشا بر عدم اي مستيِ هستي فزا
ديده بگشا اي پس ازسوء القضا حسن القضا
ديده بگشا ازكرم ، رنجورِ دردستان ، علي
بحر ِمرواريدِ غم ، گنجورِ مردستان ، علي
ديده بگشا رنجِ انسان بين و سيلِ اشك وآه
كبرِ و پُستان بين و جامِ جهل و فرجامِ گناه
تير و تركش ، خون وآتش ، خشمِ سركش ، بيمِ چاه
ديده بگشا بر سِتم ، دراين فريبستان ، علي
شمعِ شبهاي دژم ، ماهِ غريبستان ، علي
ديده بگشا نقشِ انسان ماند باجامي تهي
سوخت لاله ، مرد لِِِِِِيلي ، خشك شد سروِ سهي
زآگهي مان جهل ماند و جهل ماند از آگهي
ديده بگشا اي صنم اي ساقيِ مستان ، علي
تيره شد از بيش و كم ، آيينة هستان ، علي

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد
در خرابات بگویید که هشیار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست

سر موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش
کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو
دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی
عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

چون کاروان رود

                        همه شب نالم چون ني ، که غمي دارم


دل و جان بردي ، اما نشدي يارم




با ما بودي ، بي ما رفتي.




چون بوي گل به کجا رفتي؟




تنها ماندم ، تنها رفتي




چون کاروان رود…




فغانم از زمين بر آسمان رود




دور از يارم ، خون مي بارم




فتادم از پا به ناتواني




اسير عشقم ، چنان که داني




رهائي از غم نمي توانم




تو چاره اي کن که ميتواني




گر ز دل برآرم آهي




آتش از دلم خيزد




چون ستاره از مژگانم




اشک آتشين ريزد.




چون کاروان رود




فغانم از زمين




بر آسمان رود




دور از يارم خون مي بارم




نه حريفي تا با او غم دل گويم




نه اميدي در خاطر که تو را جوبم




اي شادي جان ، سرو روان،




کز بر ما رفتي،




از محفل ما ، چون دل ما




سوي کجا رفتي؟؟




تنها ماندم ، تنها رفتي




چو ن بوي گل به کجا رفتي؟؟




به کجائي غمگسار من




فغان زار من بشنو…… باز آ




از صبا حکايتي از روزگار من بشنو




باز آ ….. باز آ…………..سوي رهي




چون روشني از ديده ما رفتي




با قافله باد صبا رفتي




تنها ماندم ، تنها ماندم…….

برو مسافر

تو هرگز دلتنگی چشمانم را ندیدی
و تصویر خاموشی قلبم را در روشنای آرزوهایت
تو فریاد سکوتم را در میان واژگان روزمره زندگی نشنیدی
تو فرصتی نداشتی
برای برداشتن سیب سرخی از دستانم
فرصتی نداشتی برای باور کردن باورهایم
جاده ها چنان تو را در خود گرفتار کرده اند
که لحظه ای توان ایستادن نداری
تو فرزند سفر بودی
و من نواده سکوت خویشتن
دیگر انتظارت را به انتظار نخواهم نشست
برو مسافر
جاده قدم های تو را دلتنگ است ...

ترکم مکن ای عشق

ترکم مکن ای عشق من بی همزبانم
تنها تویی ای نازنین آرام جانم
اینجا کسی در سینه اش رویا ندارد
دل را سپردن تا ابد معنا ندارد
سر در گریبانم کسی هم درد من نیست
از عشق جز آلودگی چیزی ندیدم
از فصل های دوستی من دل بریدم
این زندگی دیگر سرو سامان ندارد
دیگر به عشق من کسی ایمان ندارد
دیگر نمی داند که را باید صدا زد
این قلب را تا کی به طوفان بلا زد
من باغبان فصل های انتظارم
تو خوب می دانی من اینجا بی قرارم

آرام تر برو

تو را به زلالی اشکها قسم
تو را به این آلاله ها قسم
آرام تر برو !
نگاهی به پشت سرت بیانداز
نگاهی به ترک پاهایم
به بی کسی دستهایم
و کوله بار پر از تنهائیم !
اما نه...
گوئی تو اصلا صدای مرا نمی شنوی
بی آنکه توجه کنی روی زمان می لغزی
و با هر قدم که بر میداری
فرصتها و لحظه ها را محدودتر می کنی
اما چه سود ... تو دیگر گذشته ای ...

رفت

امد و اتش به جانم کردو رفت با محبت امتحانم کرد و رفت
امدو بنشست و اشوبی به پا در میان دودمانم کرد و رفت
امد و رویی گشود و شد نهان نا م خود ورد زبانم کرد و رفت
امد و او دود شد من شعله ام در وجود خود نهانم کرد و رفت
امد و برقی شد و جانم بسوخت اتشین تر . این بیانم کرد و رفت
امد ایینه گردانم بشد طوطی بی هم زبانم کرد و رفت
امد و قفل از دهانم برگشود چشمه اب روانم کرد و رفت
امد و تیری زد و شد ناپدید هم چنان صیدی نشانم کرد و رفت
امد و چون افتی در من فتاد سر به سوی اسمانم کرد و رفت

آدمی از دست خویش سیر که شد میمیرد

آدمي از دست خويش سير که شد مي ميرد
مثل پروانه کمي پير که شد مي ميرد
زندگي پنجره اي رو به تماشاست ولي
بسته و خسته و دلگير که شد مي ميرد
عشق،رقصيدن ماهي ست،که اقيانوسي است
به دم و بازدمي دير که شد مي ميرد
شعر، نيلوفر آبي ست شناور در عشق
سهم يک برکه ي دلگير که شد مي ميرد
گريه گاهي ملکوتيست، غزل آلوده
بغض آلوده و نفس گير که شد مي ميرد
مرد آن است که پلنگانه بتازد تا عشق
بسته کنده و زنجير که شد مي ميرد