تورو میخوام

زیر آسمون پیــر و زیر خورشیـــــــــــــــــد کویـــــــــــــــــــــــر

واسه این تن سوختـــــــــــــه سایه ای،تو رو میخـــــــــــوام

واسه اینکه در سکوت خونه چون مرغ اسیــــــــــــــــــــــــــر

زینهمه غم نکنم گلایـــــــــــــــــه ای،تو رو میخــــــــــــــــوام

بیا تا خواستنیــام تموم بشه؛نذار این آرزوهــا حروم بشــه

تو رو میخوام،مثه اون گلـــــــــی که آفتابو میخــــــــــــــــواد

تو رو میخوام،مثه اون شبــــی که مهتاب و میخــــــــــــــواد

تو رو میخــــــوام،مثه تشنــــــــــــــــه ای که محتاجه به آب

تو رو میخوام،مثه اون چشمونی که خواب و میخـــــــــــواد

بیا تا خواستنیام تموم بشه؛نذار این آرزوهـــا حروم بشـــه

بی تو من،مسافری بی هدفم؛قعر دریا گوهری بی صـدفم

ای همه نیاز من بیا! بیا! آخه چــــــــــاره ساز من بیا! بیــا!

بیا تا خواستنیام تموم بشه؛نذار این آرزوهــا حروم بشــــه

 

مرگ قو

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در ان گوشه چندان غزل خواند ان شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر انند که این مرغ زیبا
کجا عاشقی کرد انجا بمیرد
شب مرگ از بیم جان انجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز اغوش دریا بر امد
شبی هم در اغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی اغوش وا کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد


کجا بودم کجا رفتم ...

کجا بودم کجا رفتم
کجایم من نمی دانم
به تاریکی در افتادم ره روشن نمی دانم
ندارم من در این حیرت
به شرح حال خود حاجت که او داند که من چونم اگرچه من نمی دانم

چو من گم گشته ام از خود چه جویم باز جان و تن
نمی بینم طلسم تن نمی دانم
چگونه دم توانم زد در این دریای بی پایان
که درد عاشقان آنجا به جز شیون نمی دانم
برون پرده گر رو می کنی اثبات شرک افتد
که من در پرده جز نامی ز مرد و زن نمی دانم

کجا بودم کجا رفتم
کجایم من نمی دانم
به تاریکی در افتادم ره روشن نمی دانم

در آن خرمن که جان من در آنجا خوشه می چیند
همه عالم و مافیها به نیم ارزن نمی دانند
از آنم سوخته خرمن که من عمری در این صحرا
(اگرچه خوشه می چینم ره خرمن نمی دانم)2

چو از هردو جهان خودرا نخواهم مسکنی هرگز
سزای درد این مسکین یکی مسکن نمی دانم

کجا بودم کجا رفتم
کجایم من نمی دانم
به تاریکی در افتادم ره روشن نمی دانم

روی قبرم بنويسيد

روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت

                           زيرباران غزلی خواند،دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم

                           آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

روز ميلاد  ، همان روز که عاشق شده بود

                            مرگ با لحظه ی  ميلاد برابر شد  و  رفت

او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد

                            عاقبت  روی  تن  ابر  شناور  شد و  رفت

هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد

                             واژه خسته ُکه يک روز کبوتر شد و رفت

بگذار بدانگونه وفادار بمیرم...

بگذار که در حسرت دیدار بمیرم...

در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم...

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن...

بگذار بدلخواه تو دشوار بمیرم...

بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ...

در وحشت و انوده شب تار بمیرم...

بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب....

دربستر اشک افتم و ناچار بمیرم...

میمیرم از این درد که جان دگرم نیست...

تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم...

تا بوده ام ای دوست وفادار تو هستم...

بگذار بدانگونه وفادار بمیرم...

جدایی مرگ دارد درد دارد

جدایی درد بی درمان عشق است

جدایی حرف بی پایان عشق است

جدایی قصه های تلخ دارد

جدایی ناله های سخت دارد

جدایی شاه بی پایان عشق است

جدایی راز بی پایان عشق است

جدایی گریه وفریاد دارد

جدایی مرگ دارد درد دارد

خدایا دور کن درد جدایی

که بی زارم دگر از اشنایی

مسافر

روی قبرم بنویسید که مسافر بوده است

 بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده است

 بنویسید زمین کوچه ی سر گردانیست

 دراین معبد پر حادثه عابر بوده است

 صفت شاعر اگر همدلی و همدردیست

 در رثایم بنویسید که شاعر بوده است

 بنویسید اگر شعری از او مانده به جای

 زنی از طایفه ی شعر معاصر بوده است

 مدح گویی شعر خوانی اگر دین داری

 بنویسید در این مرحله کافر بوده است

غزل هجرت من را همه جا بنویسید

 روی قبرم بنویسید مسافر بوده است

 

بهانه زندگیم

 

زیباترین بهانه لحظه های زندگی ام

نمی دانم وقتی که آرام در نگاهم نشستی

شاد باشم یا غمگین

به برکت وجود تو بود که طعم زندگی را چشیدم

نگاهم که به اینه گره می خورد

جمع شدن قطره قطره تو را دیدم

و اینکه آماده باش برای جدایی

باید رها شوی بر پهنای صورتم بغلتی

و شادمانه مرا در این سوگ تنهایم بیشتر فرو بری

بهانه چشمهایم

کمی آرام تر از دیدگانم جدا شو

تا من هم به پاس مهربانی ات

قطره ای دیگر نثارت کنم

نمی دانم اگر روزی نیایی

کدامین دست

گونه های خشکیده مرا سیراب می کند

بهانه زندگیم

قاصدکی ...

بر پنجره ات دوباره پر خواهد زد

تا قاصدکی دم از خبر  خواهد زد

من مطمئنم که عشق هر جا باشد

یک روز به چشمان تو سر خواهد زد

خاطره يک دوستی

فرياد از اين سکوت

از اين اسارت آزاد از اين شادي بي روح غمگسار

از اين ناباورانه روز تاريک

اگرمن بي روح ترين مردم اين شهرم

براي خودم روزگاري غروري داشتم

يک غرور ساده يک غرورپر از لطافت کودکانه ي باران

پر از بوي خاک باران خورده غرورم را چه دوست مي داشتم

وقتي بي شام شبانه سر بر بالين غرور مي گذاشتم

وقتي که عشق شبانه ام را در روز مي نوشتم

وقتي نقاشيم را با نگاه معصوم کودکانه ام رنگ مي کردم

حال فرياد نوازد سکوت را ديگر از فرياد نفرت دارم

فرياد يک نگاه نگاه پر از التهاب

نگاهي پر از سياهي افسونگر شبانه

غرورم را با يک نگاه شکستم

فرياد يک سکوت

سکوت يک انزوا

انزوا يک غم

غم يک تنهايي

تنهايي يک رويا

رويا يک باور

باور يک خاطره

خاطره يک دوستی

خورشید زمین

چشمان تو خورشید زمین بود که رفت

سردرگمی  ماه  از  این   بود  که  رفت

صد  سال  اگر  بگذرد  از  عشق  فقط

سهم  من بیچاره همین بود که رفت

 

خسته ام

 خسته ام از اين هوای تاريک و بارانی

از اين دلتنگی و درد و پريشانی

خسته ام از اين قلبهای بی احساس

از اين گونه های خیس و التماس

خسته ام از این روزهای تنهایی

از این بیهوده امیدها به نور و رهایی

خسته ام از این حرفهای بی پایان

از این قلب نا امید و همیشه نالان

خسته ام از این عشقهای پوشالی

از به ظاهر مردان پوچ و تو خالی

خسته ام از تیک تیک ساعت دیوار

از ناله های درد دل همیشه بیمار

خسته ام از این آدمک های زشت و بی قلب

از این دنیای بی رنگی و زمستون سرد

کاش ميشد که آسمان را دوباره رنگ کنيم

خسته ام از اين باغهای بی گل و بی رنگ و بی برگ

کاش ميشد که ديگر حرفی برای گفتن نداشت

خسته ام از اين شعرهای بی پايان و بی وزن

تنهایی ام...

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد

وسعت تنهایيم را حس نکرد

در ميان خنده هاي تلخ من

گريه پنهانيم را حس نکرد

در هجوم لحظه های بی کسی

درد بي کس ماندنم را حس نکرد

آن که با آغاز من مانوس بود

لحظه ی پایانی ام را حس نکرد

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد

    

من میتوانم ...

من می توانم مثل دریا در خود بریزم غصه ها را

 یا می توانم مثل صحرا با  شن بپوشم رد پا را‌

 من می توانم گرم باشم مانند خورشیدی درخشان

یا مثل ماه شب بتابم در آسمان از روی ایوان

 من می توانستم بخوانم شاید اگر یک ساز بودم

 مانند یک تار خوش آهنگ با غصه ها دمسازبودم

 من خواستم باران بمانم هر لحظه بر گلها ببارم

 پنهان کنم هر اشک سردی لبخند را جایش بکارم

 من می توانم خوب باشم زیبا ببینم این جهان را

در من نباشد ناامیدی در کف بگیرم آسمان را

 

با عشق تو حتی مرگ من نیز  معنایی دارد....

تو را دوست دارم  و عشق تو جادوست  چونان همه معجزه های

عالم  که از کودکی دنبالش بودم......

  ببین چگونه هستی ام را معنا بخشیده است..... 

و مرا با هیبت مرگ  آتشی داده است

و با عشق تو حتی مرگ من نیز  معنایی دارد....

 

کاشکی

              کاشکی ندونی وقتی که میرم

                   کاشکی ندونی بی تو میمیرم

                   مرگ قناری دیدن نداره

                   گلی که خشکید چیدن نداره

                  میرم از اینجا وقتی که خوابی

                  من اهل خشکی تو اهل آبی

                  این نامه از دختر کویره

                  وقتی میخونیش که خیلی دیره

                  میرم از اینجا با پای خسته

                  با چشمی گریون قلبی شکسته

                  بغضی هنوزم مونده تو سینه

                  دوری چه سخته قسمت همینه

 

خسته ام

 در اين دياري كه هيچ كس حرمت اشك ها را نمي داند
                                                     
                                                       چه جاي ماندن است ؟
خسته ام خسته

در اين دياري كه هيچ كس رنگ نگاه را نمي شناسد

                                         چه جاي نظاره كردن است ؟

گریه کن گریه قشنگه

  گریه کن گریه قشنگه گریه سهم دل تنگه

گریه کن گریه غروبه مرهم این راه دوره

سر بده آواز هق‎هق خالی کن دلی که تنگه

گریه کن گریه قشنگه گریه قشنگه

گریه سهم دل تنگه گریه کن گریه قشنگه

بزا پروانه احساس دلتو بغل بگیره

بغض کهنه ‎رو رها کن تا دلت نفس بگیره

نکنه تنها بمونی دل به غصه‎ها بدوزی

توبشی مثل ستاره ها تو دل شبها بسوزی

 

پروردگارا ...

پروردگارا

پروردگارا

به من آرامش ده

تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

دلیری ده
تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم

بینش ده

تا تفاوت این دو را بدانم

مرا فهم ده
تا متوقع نباشم که دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند

 

دلم براي كسي تنگ است...

دلم براي كسي تنگ است

كه چشمهاي قشنگش را

به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت

و شعرهاي خوشي چون پرنده ها ميخواند

دلم براي كسي تنگ است

كه همچو كودك معصومي

دلش براي دلم مي سوخت

و مهرباني را

نثار من ميكرد

دلم براي كسي تنگ است...

 

جدایی

از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ

گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ

به تو گفتم باورم کن میون اینهمه دیوار

تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار

بنویس مهلت موندن یه نفس بود

سهم من از همه دنیا یه قفس بود

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم

سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

من که تو بن بست غربت زخمی از آوار پاییز

فکر چشمای تو بودم با دلی از گریه لبریز

شب عاشقونه ی من که حروم شد

مهلت بودن با تو که تموم شد

ندونستم باید از تو می گذشتم

وقتی از غربت چشمات می نوشتم

به دنبال توام منزل به منزل

به دنبال توام منزل به منزل
پریشان میروم ساحل به ساحل
به خوابت دیده ام رویا به رویا
به یادت بوده ام فردا به فردا
پس از تو روح سرگردان موجم
هنوزم تشنه ام دریا به دریا
تو را تنهای تنها میشناسم
تورا هرجای دنیا میشناسم

به دنبال توام منزل به منزل
پریشان میروم ساحل به ساحل
به خوابت دیده ام رویا به رویا
به یادت بوده ام فردا به فردا

حضور تو

به جز حضور تو

 

 هیچ چیز این جهان بی کرانه را

 

جدی نگرفته ام            حتی عشق را.

چگونه ...

نمیدانم چرا!!!

 نمیدانم چرا!!!شاید خطاکردم

 وتو...بی آنکه فکر غربت چشمان و اندوه دلم باشی

 نمیدانم کجا؟تاکی؟برای چه؟!

 ولی رفتی...

 بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید.

 وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد.

 وگنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت

 تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد.

 وبعد از رفتن تو آسمان چشم هایش

 خیس باران بود

 وبعد از رفتن تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

 ومن بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

 وبعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد

 می دانم تونامم را از یاد خواهی برد

 هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام ...برگرد!

 ببین که سرنوشت من چه خواهد شد

 وبعد از این همه طوفان ووهم و پرسش و تردید.

 کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

 تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

 در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

 ومن در حالتی ما بین اشک و حسرت وتردید

 کنار انتظاری که بدون پاسخ وسرد است

 ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

 میان غصه ای ازجنس بغض کوچک یک ابر

نمیدانم چرا ؟!

 شاید

 برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزو هایت دعا کردم.