خدایا خدایا

خدایا خدایا
چرا ازمن او راگرفتی که ماتم بگیرم من اینسوی دنیا تو آنسوی دنیاچرا دردخودکمبگیرم
ز روزی که رفته زپیشم او نامه ننوشته
زخاطرمگربرده اوازدل یادبگذشته
دریغاگذشته گذشته دریغا گذشته گذشته
خدایاهمه هستی ام را گرفتی
همه هستی ام را تویکجا گرفتی
اگرروزی ازاین قفس پربگیرم
روم سربه پایش نهم تا بمیرم
و یا زندگی را من از سر بگیرم
خدایاهمه هستی ام بوده یادش
همه هستی ام بود عشق جانکاهش
اگر من به راهش بمیرم کم است و
خجل مانده ام باز ز یاد نگاهش
اگرجان فدایش بسازم
به حقش کم است تا نهم سر به پایش
خدایاهمه آرزویم ببینم همه آرزویم ببینم بمیرم
ببینم لقایش که عشقم همین است
ببینم که عشقم بود زنده یادش

پس چرا عاشق نباشم

من که می دانم شبی ، عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشیِ من ، سهل و آسان می رسد
من که می دانم که تا ، سرگرم بزم هستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد

پس چرا ، پس چرا عاشق نباشم ، پس چرا عاشق نباشم
من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست
بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست
من که میدانم اجل ، ناخوانده و بی دادگر
سرزده می اید و راه فراری نیست نیست
پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟

عشق پاک

ای ازعـشــق پاک من همیشه مست
من تو را آسان نیاوردم به دست
بارهـا ایـن کـــودک احســــاس من
زیـر بارانـهای اشــک من نـشـت
من تورا آسان نیاوردم به دست
در دل آتش نشـستـن کارآسانی نبود
راه رابراشک بستن کارآسانی نبود
باغروری هـم قدبـالای بـام آسـمـان
بارهادرخود شکستن کارآسانی نبود
بارها ایـن دل به جرم عــاشــقــی
زیر سـنــگینی بـار غم شـکـســت
من تورا آسان نیاوردم به دست
دربدست آوردنت
بردبـاریها شـده
بی قراریـها شـده
شب زنده داریهاشده
دربدست آوردنت
پایداریها شده
باظلم وجورروزگار
ســاز گــــاریـها شـده
ای ازعشق پاک من همیشه مست
من تو را آسان نیاوردم به دست

عمر من چه طی شد

تا دو چشم خود را به هم زدم من ، عمر من چه طی شد

ابر نو بهاری ندیده باران ، وقت برف دِی شد

تا که سرنوشتم نوشته شد ، ذات من به غم ها سرشته شد

شوق امروز و هر روز من چرا ؟ رنج دیروز و روز گذشته شد

عمر شیرین چرا فرصتی غیر آه و دمی نیست

جز محبت قبایی برازنده ی آدم نیست

اساس زندگی عشقه ، به درگاه الهی بندگی عشقه

جهان وامانده و درمانده ی عشقه

خدا خود عشقه و فرمانده ی عشقه

بساط کهکشان عشقه ، سپهر و آسمان عشقه

فلک زایده و زاینده ی عشقه ، که ایزد منبع و تابنده ی عشقه

عمرِ کوتاه ما ، عمرِ کوتاه شب ، دَم به روی برگه
قصه ی زندگی ، قصه ی برگِ گُل با هجوم تَگرگه

عجب روزگاری تو

عجب روزگاری تو
پر از هر شراری تو
زمین و زمان را به هم ریزی
بساط جهان با غم آویزی
از چه بی خبر از هر چه آبادی
خود پر از شرر و ظلم و بیدادی
تو از بی نصیبی ها
نصیبی به من دادی
پرنده عشقم تو پر دادی
به سینه پاکم شرر دادی
از چه بی خبر از هر چه آبادی
خود پر از شرر و ظلم و بیدادی
ز اشک یتیمان ز آتش حرمان* تو بی خبری
به خسته نفسها شکسته قفسها
نما نظری
دلم ز غم شکسته شد
تنم ز غصه خسته شد
به هر دری که سر زدم
سرم شکست و بسته شـــد
حکایت مـن قصه ها دارد ...
شکایت مـن را خدا داند ..

من تنگ دلم یا که جهان تنگ شده
تیره بصرم یا افق بیرنگ شده ؟
گوش من بی حوصله بد میشنود
یا ساز طبیعت خشن آهنگ شده ؟

خشکیده رود مهربانی ، مهربانی نیست

خشکیده رود مهربانی ، مهربانی نیست
ابر غم از هرسو گرفته ، آسمانی نیست
پرپر شده گل ها ، باغ و بهاری نیست
دل ها پُر از کینه ، شده جز غباری نیست
باغ و بهاری نیست ، باغ و بهاری نیست

وقتی غم دل با گریه آمیخت ، پروانه خشکید از شاخه امید
وقتی تبسّم شد کهربایی ، همخانه با من شد بی نوایی
جایی که خورشید گرمی ندارد ، درد زمانه شرمی ندارد

مهتاب تنها ، مهتاب من مهتاب من نیست
در سینه قلبِ ، بی تاب من بی تاب من نیست
من جا گرفتم باز، در کنج تنهایی ، در سینه پروردم ، رنج شکیبایی
در آشنایی ها ، ناآشنایی ها ست، آرامش هستی ، در بی نشانی هاست

تو که میدانستی

توکه میدانستی من چقدر تنهایم
نیست در این وادی کسی پشت و پناه و یارم
به تو گفتم ز تو پیدا کردم مرحم هرچه که بر دل داشتم
دگر هیچ نیست مرا اندوهی
وقتی این قلب من از عشق تو آکنده شداست
به تو گفتم تو گرفتی جای خالی غمی در قلبم
و دگر هیچ غمی نیست که بسوزد دل من
به تو گفتم با تو خشنودم من
با تو سر زنده تر از دیروزم
من تورا عشق خودم خواندم و عاشق شدم و دل بستم
آنقدر دل بستم که دلت را زدم ؟
تو چنان آهوی تیز پا مرا ترک کردی
تو چنان موج خروشان به تن تشنه ی دریا به شتاب بازگشتی
که چنین ترک همه عالمو دنیا کردی
و تو رفتی
رفتی بی آنکه یادی ز من کنی و مبادا دلی از من شاد کنی
تو که میدانستی شادی من همه در عشق تو بود.

آبجی سمانه

کاش بدونی ...

کاش بدونی پشت در قفل شده ای نشستم

کاش بدونی دل به دل تو بستم

کاش بدونی چشمم به رات سفید شد

عاشق تو جوون بود اما پیر شد

کاش بدونی دلم هواتو کرده

هوای اون چشمای نازو کرده

کاش بدونی بعد تو دنیا هیچه

هیچ کسی مثل تو برام نمیشه

معنای عشق و عاشقی تو هستی

رویای هر شب چشام تو هستی

کی میشه این قفل درا باز بشه

دیدن روی تو مهیا بشه

کی میشه این جداییها سر بشه

آغوش گرم تو برام باز بشه

کی میشه دستهای تورو بگیرم

این همه غصه و غمو نبینم

حسرت عشق تو بسوزاند دلم

کرد پریشان دل و احوال من

هیچ کسی درد مرا درک نکرد

هیچ کسی عشقمو باور نکرد

هیچ کسی مردن من را ندید

راز و نیاز منو با تو ندید

هیچ کسی جز تو مرا یار نیست

هیچ کسی مونس و غمخوار نیست

هرکه رسید ساز دل خود بزد

مرحمی بر زخم دل من نزد

چه کسی جز تو تواند دل من شاد کند

دست به دامان خدا شو که درو باز کند

سمانه