گاهی

گاهی صدایی از دور می‌آید

 که حرمت دستانم را درهم می‌شکند

 و شوقی که اندامم را به لرزه می‌اندازد

  سکوت ، تنهایی ، بیم ، فردا 

چه خواهد شد ؟؟؟ نمی‌دانم

گاهی جاری می‌شوم

 به دنبال سرابی که واژه‌گون

  از دلم رخت بر می‌بندد

  و تکرار هم‌آغوشی وزن و شعر و قافیه می‌شوم

گاهی آنقدر دلتنگ روزهای رفته‌ام

 که ثانیه‌های بازآمده را نمی‌بینم

  می‌دانی چند وقت است که فنجانی قهوه ننوشیدم

  در این اتاقهای آبی که یا پنجره ندارند

  و یا پنجره‌شان به کوچه‌ای باز می‌شود

  که رد نگاه‌های تو بر درخت پیر خودنمایی می‌کند

  دلم حضورت را می‌خواهد ،

 وجودت را ، لبخندت را ، شوقت را

 و تکرار لمس تن کوچه‌ای که دیگر دوستش نداری

 گاهی چشمانم ابری

 و دلم اندوهناک جاده‌های بی‌خاطره می‌بارد

  و بوی خیس خاک مرا مدهوش می‌رقصاند

 گاهی برایم شعر می‌خواند

  و من غرق می‌شوم

 در زلال احساسی که گذران است

  و نگاهی که تا عمق وجودم را سوراخ می‌کند

  و نمی‌داند که این پیاله شرابی ندارد

 لبریزم از حسی گنگ که زمستان سرد

  تلخ می‌کند دهان تنهایی‌ام را

 حتی عشقبازی باران هم حالم را جا نمی‌آورد

 

خاطره

              روز ها در گوشة  تاريك و خاموش اتاق

در فضايي پُر ز عطر خاطره

خيره مي ماند نگاهم بر دل ديوارها

مي شوم بر اسب رؤياها سوار

مي روم تا دورها

تا شهر عشق

 تا فراز قلة پندارها

مي روم تا بي نهايت هاي دور

تا ميان كوچه باغ عاطفه

مي روم در طول دهليز زمان سوي عقب

مي روم تا نقطه ا ي با نام خوب «آشنايي»

 آري !آري ،آشنايي

لحظة پيوند پاك بين قلب عاشق من 

با دل سرشار از عشق واميدت

لحظه اي همواره  سبز

در كوير خاطرات

لحظة لبريز ابهامي كه چشم مست تو 

با نگاه خود مرا تسخير كرد

وز شراب سرخ وآتشناك عشق

قلب پرسوز وعطشناك مرا

همچنان ساقي سر مست غزل ها سير كرد

كاش مي شد تا كه با افسون وسحر

پرده از اسرار چشمت برگرفت

خود بگو اي مهربان !

با كدامين واژه مي بايد كه چشمت را سرود؟

با ستاره يا كه ماه؟

يا كه شايد هم نسيم ؟

 پر زمهر وسادگي

پاك ومعصوم از گناه 

يا كه با در ياچه اي پاك و زلال ؟

مملؤ از موج صداقت،موج عشق

با بسي نيلوفر پاك نجابت روي آن

 استوار و بي زوال

آري! اي روح غزل !

واژه را ياراي شرح چشم پر راز تو نيست

ونمي دانم هنوز

كه دراعماق پر ازاسرار چشمان تو چيست؟

چشم تو هر آنچه هست

روزهاي من پياپي با خيال و ياد او سر مي شود

وكنون هم كه من اين الفاظ را

مي نويسم روي كاغذ پاره ها

شب كشيده پرده بر رخسار مهر

تا بگويد اوبه من با ظلمتش

روز ديگر از قطار روزهايم رو به آخر مي شود

مي روم همچون دگر شبهاي خود

رو به سوي بسترم

تاكه شايدبار ديگر نقش چشمان ترا

در ميان سرزمين خوابها رؤيت كنم

تا درون عالم خواب وخيال

بار ديگر از تو من خواهش كنم

خواهشي كوچك ولي در عرصة معنا ،بزرگ

«تا فلك در گردش است و قلبهامان در تپش

چشم پر سحر خودت را هرگز

به رخ عاشقم اي دوست ! مبند.»

 

عشق ماندگار

تو مپندار که از عشق تو دل برگیرم

ترک روی تو کنم دلبری دیگر گیرم

بعد صدسال اگر از سرقبرم گذری

من کفن پاره کنم عشق تو ازسرگیرم....!!