زودتر مرا به سوی خویش بخوان....

کاش لحظه ها متوقف می شد و سپس به گذشته ها باز می گشت تا گرمای ان عشق آتشین را مشتاقانه تر درک و لمس می کردم
تو که با دست های گرم و نجیبت عشقی جاودانه را برایم به ارمغان اوردی اکنون کجایی تا بار اینهمه اندوه را از پشت خم شده از درد و رنجم برداری ودل مرا که چون پرنده ای در کنج قفس غمها اسیر است را از بند ها برهانی و با اتکا به صندوقچه قلب سرشار از عشقت دل مرا از رنج ها برهانی و با دستهایت دل مرا از قفس غم ها نجات دهی و در کنار گنجینه همیشه نهان سینه گرمت بگنجانی.
سینه ای که دشت سرسبز آرزوهایم بود و دریایی بیکران زندگیم را در اقیانوس پهناور خود جای داده بود اکنون کجایی....؟
چشم های پر سحر و افسوس تو که روزگاری چند یار و یاورم بود لحظاتی زیبای عشق رابا سیاهی های جادویی اش برایم گرمتر می کرد و هنگامی که عاشقانه نگاهم میکردی و قطرات بلورین اشک که از عشق نهفته در دل مهربانت در لابلای مژگان سیاهت برایم می افشاندی اکنون ان چشم های زیبا را به کجا بردی....؟؟؟
اما روزی رسید که مرا با کوله بار غمها بر جای گذاشتی و رفتی. کاش در هماندم جان می دادم تا طعم زهرآکین بی تو بودن را هرگز نمی چشیدم
اکنون که بی تو و با یاد تو بر جای مانده ام در لابه لای میله های اهنی قفسی که تو برایم ساختی چون پرنده ای سرکنده بال و پر می زنم و از شدت رنج می نالم شاید صدایم از میان میله ها آهنین این قفس که تو برای دل بی پناه و بی گناهم ساختی بیرون رود در آسمان بیکران گم شود و روزی در جایی که عطردلنشین نفسهای گرم تو در هوایش موج می زند در گوش های نازنینت طنین اندازدو دل مهربانت را که چون سنگ خارا سخت شده نرم کند و به رحم آورد تا شایدبار دیگر دروازه های قلبت را به رویم بگشایی و به سویم بشتابی و دو دست مهربانت را به رویم باز کنی و مرا سخت در آغوش بفشاری تا از شدت گرمای بازوانت ذوب شوم و در وجودت حل گردم در ان هنگام دوباره دروازه های زیبای خوشبختی را به روی خویش باز خواهم دید و خود را سعادتمندترین خواهم دانست....
زودتر مرا به سوی خویش بخوان....

كبوترهای بی‌پروا

برجاده های بی سرانجام رسیدن
كار جهان جز بر مدار آرزو نیست

با این همه دل‌های ناكام ِ رسیدن
كی می‌شود روشن به رویت چشم من، كی؟
وقتِ گل نی بود هنگام ِ رسیدن؟
دل در خیال رفتن و من فكر ماندن
او پخته‌ی راه است و من خام ِ رسیدن
بر خامی‌ام نام ِ تمامی می‌گذارم
بر رخوت درماندگی نام ِ رسیدن
هرچه دویدم جاده از من پیش‌تر بود
پیچیده در راه است ابهام ِ رسیدن
از آن كبوترهای بی‌پروا كه رفتند
یك مشت پر جا مانده بر بام ِرسیدن
ای كالِ دور از دسترس! ای شعر تازه!

می‌چینمت اما به هنگام رسیدن


متن آهنگ رضا صادقی

چقدر سخته که عشقت روبروت باشه
نتونی هم صداش باشی
چقدر سخته که يک دنيا بها باشی
نتونی که رها باشی
چقدر سخته...
چقدر سخته که بارونی بشی هر شب
نتونی آسمون باشی
چقدر سخته که زندونی بمونی بی در و ديوار
نتونی همزبون باشی
چقدر سخته...
"چه بدبخته قناری که بخونه
اما روياش حسه بيرونه
چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون
غمش يک قطره بارونه
چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه
ولی ظاهر پر از خنده
چقدر سخته که عشقت آسمون باشه
ولی آسون بگن چنده
چقدر سخته کلامت ساده پرپر شه
نتونی ناجيِش باشی
چقدر سخته که موندن راه آخر شه
نتونی راهيِش باشی
چقدر سخته توو خونت عين مهمون شی
بپوسی خسته بيرون شی
چقدر سخته دلت پر باشه ساکت شی
ولی توو سينه داغون شی
چقدر سخته که يک دنيا صدا باشی
ولی از صحنه ی خوندن جدا باشی
چقدر سخته که نزديک خدا باشی
ولی غرق ادا باشی
"چه بدبخته قناری که بخونه
اما روياش حسه بيرونه
چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون
غمش يک قطره بارونه