رجب .... شعبان .... رمضان ....

رجب .... شعبان .... رمضان ....

 نور علی نور ....

 اعتبار زمان ها و مکان ها به انسانهایی است که در آنها زیسته اند ....

 و چه زیباست زمان های آسمانی زمین ....

و چه زیباتر یاد اوار مقدسه این زمان ها ....

سلام بر حسین ع مظهر ایثار

سلام بر عباس ع اسوه وفا ....

سلام بر سجاد ع مظهر صبر

سلام بر مهدی عج منجی عالم بشریت

در زیبایی های زمین و آسمان .... در شادی و خوشحالی اهالی آن ....

 در نور باران الهی ....

درتک تک لحظه هایتان آسمانی تر از قبل باشید ....

خدایی و نورانی ....

التماس دعا ....

بیادت داغ بر دل می نشانم

بیادت داغ بر دل می نشانم

ز دیده خون به دامن می فشانم
چو نی گر نالم از سوز جدایی
نیستان را به آتش می کشانم
بیادت ای چراغ روشن من
ز داغ دل بسوز دامن من
ز بس در دل گل یادت شکوفاست
گرفته بوی گل پیراهن من
همه شب خواب بینم خواب دیدار
دلی دارم دلی بی تاب دیدار
تو خورشیدی و من شبنم چه سازم
نه تاب دوری و نه تاب دیدار
سری داریم و سودای غم تو
پری داریم و پروای غم تو
غمت از هر چه شادی دل گشا تر
دلی داریم و دریای غم تو
 
 
 
 
 
 

برسنگ قبرمن....

برسنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود.

از کنارم رفته بودی....

در شبی غمگین تر ازمن...
قصه ی رفتن سرودی...

تا که چشمم را گشودم....
از کنارم رفته بودی....
ای دریغا.....!!!
دل سپردن.....
به عشق تو بیهوده بود...
وعده ها و خنده های تو....
به نیرنگ آلوده بود...
ای زخاطر برده.....
عشق آتشینم.....
رفتی اما من......
فراموشت نکردم......
چهل چراغ روشنه بیگانه بودی....
سوختم.......
بیهوده خاموشت نکردم.....
رفتی اما.....
قلب من راضی نشد...
بر عشق تو و خود....
نفرین کنم......
بی تو شاید....
بعد این افسانه ها.......
ترک عشقو.......
این غم دیرین کنم......

عمر......

عمر چون رودی خروشان، وه چه آسان میرود
آرزوها مانده بر دل، او شتابان میرود

لحظه ها رفت و من اندر خواب و رویا مانده ام
عمر چون کاهی سبک، همراه طوفان میرود

آرزوهایم چو گل، بر شاخه ای نشکفته ماند
در گلستان جهان عمرم بدینسان میرود

ناگهان تا موی خود را دیدم اندر آینه
من یقین کردم، جوانی چون بهاران میرود

تاجر خوبی نبودم من به بازار جهان
اینچنین دادوستدهایم به خسران میرود

گر نگیرد آدمی لعلی ازین بحر گران
سوی ساحل بادلی زارو پریشان میرود

گر بگردد رهروی هر هفت شهر عشق را
همچو عطاراست و شادان و غزلخوان میرود

در هیاهوی جهان، گم گشت آهنگ زمان
هر که نشنیدست آن، آخر پشیمان میرود

میرود.......

باز هم از جمع ما شمعی فروزان میرود
آن ثریای نمایه، مهر تابان میرود


گرچه چون پروانگان بودیم و او دردانه بود
ما به جاماندیم واو، زود و شتابان میرود

خلوتم را نشكن

خلوتم را نشكن

شايد اين خلوت من كوچ كند

به شب پروانه

به صداي نفس شهنامه

به طلوع اخرين افسانه

و غروبي كه در ان

نقش ديوانگي يك عاشق

بر سر ديواري پيدا شد.

خلوتم را نشكن

خلوتم بس دور است

ز هواي دل معشوق سهند

خلوتم راه درازي ست ميان من و تو

خلوتم مرواريد است به دست صياد

خلوتم تير وكماني ست به دست ارش

خلوتم راه رسيدن به خداست


بهانه ی من

سلام بهانه من برای زندگی ....
دلت تنگ است ..... می دانم !!
قلبت شکسته است ..... می دانم !!
دوری برایت سخت است ...... می دانم !
اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ..... تا برایت بگویم...
بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند....
و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..!
بگویم از انچه که در این مدت بر من گذشت.....
اما گریه نکن ....که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند...
گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد...
بیا و درد دلت را به من بگو...
و مطمئن باش که قول می دهم ارامت کنم...!
با گریه خودت را ارام نکن....
گریه نکن که اشکهایت مرا نا ارامتر می کند..
گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند....
گریه نکن چون منهم مانند تو اشفته می شوم..
می دانی که دوست ندارم ان چشمهای زیبایت رو خیس اشک ببینم ..
ای عزیزم ...
ای زندگی ام ....
ای عشقم .....
اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا ارام خود ارام ارام گریستم...
برای دلی که هنوز در نبود تو ....
و ارام ... ارام می میرد...!
باور کن بغض راه گلویم را بسته است....
اما گریه نمی کنم...
می خواهم برایت فقط بنویسم...
اما تو بگو بهانه ام ...
می خواهم به یاد گذشته .... اما اینبار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت را پاک کنم ( به یاد روزهای از دست رفته )
بهانه ام :
بیا و دستهایت را در دستهایی بی روجم بگذار....
و به یاد روزهای اول اشنایی مان دوباره ...ببار ...
این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..!
سرت را بر روی شانه هایم بگذار ...و ارام در گوشم زمزمه کن ...
باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد...
می دانی اگر هنوز هم دلی برایت مانده باشد
وقتی دست نوشته هایم را می خوانی ....
اشک از چشمان سرازیر می شود....
پس برای اخرین بار هم گریه کن....
چون این درد دلی بود که در اوج بی کسی .....

بی تو..........

رفتی اما چه بگوییم هیهات

تو ندانی که من آنروز غروب

زیر آن دره آرام و عبوس

به چه حالی بودم !

بی تو با حسرت و حرمان و سرشت

خلوتی داشتم آنجا که مپرس

کاش می دانستی

بی تو بر من چه گذشت


پنجره ای نشانم دهيد

پنجره ای نشانم دهيد تا من برای هميشه نگاه منتظر پشت آن باشم.
پنجره ای نشانم دهيد.
من خانه ای دارم با چهار ضلع بلند آجری
روشنايی خورشيد را از ياد برده ام
آسمان پر ستاره را نيز.
پنجره ای نشانم دهيد.
پنجره ای كه پرواز گنجشكان را از پشت آن تماشا كنم
و خوشبختی مردمان را و گذر فصلها را.
در كوچه ما خانه ها را بی پنجره می سازند.

فانوسی از جنس مهتاب

دیشب چشمان ابر آلودت را فانوسی از جنس مهتاب دیدم.

دستان گره خورده ات٬ راه حل مساله ای حل مشدنی را نشانی داد.
ولی امروز...
در چشمانم جز صید سایه بختی کسی دایره نمی زند...
دستان پژمرده ای که خار هم زحمت نوازش نمی دهد...
نفس غم دوخته ای که هر دم مهر خاموشی فریاد میزند...

ومن...
سایه رسیدنت را با نگاهی بر قلب منتظرم میکوبم...
ولی نیستی....

دلتنگی......

دلم گرفته از این روزگار دلتنگی
گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی
دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گــــرفت آینــــــه ام را غـبار دلتنگی

شکست پشت من از داغ بی تو بودنها
به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی

درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی

از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی
نشسته ایم من و دل کـــــنار دلتنگی

دگر پرنده احساس مــن نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی

بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد
بیا که بگذرد این روزگـــــار دلتنگی



شب........

شب آغاز رفتن تو..
شب در خود شکستنم بود
شب بی رحم رفتن تو ..
شب از پا نشستنم بود.
شب بی تو ..شب بی من ..
شب دل مرده های تنها بود..
شب رفتن ..شب مردن ..
شب دل کندن من از ما بود..
...
.
.
.


واسه جشن دل تنگی ما
گل گریه سبد سبد بود
با طلوع عشق من و تو ..
هم زمین هم ستاره بد بود

از هجرت تو شکنجه دیدم
کوچ تو اوج ریاضتم بود

چه مومنانه ازخود گذشتم
کوچ من از من نهایتم بود

به دادم برس به دادم برس
تو ای ناجی تبار من
به دادم برس به دادم برس
تو ای قلب سوگوار من...

با من نیازت خاک زمین بود
تو پل به فتح ستاره بستی

اگر شکستم از تو شکستم
اگر شکستی از خود شکستی

به دادم برس به دادم برس تو ای قلب سوگوار من.....

بی تو طوفان زده ی دشت جنونم

بی تو طوفان زده ی دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

گوئیا زلزله آمد

گوئیا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه ی شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدائی

برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی ، تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بز من

که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل ، به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدائی ؟

نتوانم ، نتوانم


یک قطره اشک

یک قطره اشک دل افسرده
در گوشه چشمم لنگر انداخته است
و هیچ خیال فرو ریختن ندارد ...
فکر می کنم شاید دلش شکسته است
از اینکه همه ی آن اشک ها با آهنگ مردند ! ...
ولی او باید در دامن سکوت
بدون هیچگونه تشریفات بمیرد ...
دلم ... دلم هیچ نمی خواهد
که قلب آخرین قطره اشک دل شوریده ام را بشکنم ...
با دستمال سپیدم که تنها یادگار اوست آهسته پاکش می کنم ...
آن وقت .. آن وقت هیچ : جنون ! جنون مرگ
مرگ عشق ناتمامی که همانطور ناتمام ماند ...
با اشک گمشده در دستمال سپیدم حرف می زنم

هنوز هم اندیشه ام پر از حضور توست

هنوز هم اندیشه ام پر از حضور توست و
خیالم پر از تصویر تو ...هوای دلم طوفانیست...طوفانی

بس سهمگین که مرا چون برگ کاهی به هر سو که
می خواهد می کشاند و بر درو دیوار ویرانه های
حسرت و بی تابی می کوباند...گاهی از خود می پرسم
چرا همه جا تو هستی ؟ چرا همیشه بامنی ؟
چرا نامت همیشه بر لبانم جاری است...نمی دانم دلم
میخواهد ببینمت یا نه ...دلم میخواهد هم کلامت
شوم یا نه .....اصلا دوستت دارم یا نه...فقط می دانم
که این دل دیوانه هنوز اسیر توست...به تو
اندیشیدن و تورا
در خیالم دیدن دیگر برایم عادت شده ....دیگر
تو مهمان همیشگی شبهای تنهایی و بیقراریم شده ای...
وه چه لذت بخش است آرمیدن در آغوش گرم و مهربان تو ...
و چه خواستنی است نوازش سر انگشتان سحر آمیزت...
نازنینم ! من به شدت درگیر حضور
تصویر تو... نگاه مهر بان تو ...کلام زیبای تو ٬
در خیالم هستم ...

دیگه بسه

دیگه بسه گریه کردن... دیگه بسه غصه خوردن... دیگه بسه چشم به راه بودن برای تو... تو رفتی منم رفتنیم با این تفاوت که تو به سوی آینده ات رفتی... ولی من هنوز تو گذشته جا موندم... دیگه پاهایم یاری رفتن بهم نمیدن... دیگه بالهایی که با آرزوهای محالمون واسم مهیا کرده بودی گشوده نمی شوند... می خوام برم از این دیار... تو میگی کجا برم؟ هر جا که برم خیالت ولم نمیکنه... نیستی که ببینی دیگه هم زندگیم شده رویای شیرین تو... آخه با انصاف به منم حق بده... منم دلم می خواست همیشه با تو باشم...

نمی دانم چه می خواهم خدايا

نمی دانم چه می خواهم خدايا
به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جويد نگاه خسته من
چرا افسرده است اين قلب پرسوز
ز جمع آشنايان می گريزم
به كنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگيها
به بيمار دل خود می دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من
به ظاهر همدم و يكرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پيرايه بستند
از اين مردم كه تا شعرم شنيدند
برويم چون گلی خوشبو شكفتند
ولی آن دم كه در خلوت نشستند
مرا ديوانه ای بدنام گفتند
دل من ای دل ديوانه من
كه می سوزی از اين بيگانگی ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد
خدا را بس كن اين ديوانگی ها

ای مسافر

تو کتاب‌ِ قصه‌ی‌ ما ، این‌ رُمان‌ِ عاشقانه‌
سهم‌ِ تو تمام‌ من‌ بود ، سهم‌ِ من‌ اوج‌ِ ترانه‌
آخرین‌ فصل‌ِ کتاب‌ُ کسی‌ باورش‌ نمی‌شه‌
خودتم‌ فکر نمی‌کردی‌ که‌ بری‌ واسه‌ همیشه‌
آخرِ قصه‌ چه‌ بد بود ، یه‌ سفربه‌خیرِ ساده‌
من‌ُ انتظارِ ممتد ، تو وُ بی‌مرزی‌ِ جاده‌
وقت‌ِ معراج‌ِ ترانه‌ تو واسه‌م‌ قوّت‌ بالی‌
حالا تو هق‌ هق‌ِ گریه‌م‌ جای‌ شونه‌ی‌ تو خالی‌

خاطره‌هات‌ُ نگه‌ دار ! ای‌ مسافر ! به‌ سلامت‌ !
یکی‌ اینجا چِش‌ به‌ راته‌ حتا تا روزِ قیامت‌.

به خاطر تو

چه زیباست به خاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بدون خوشبختی زیستن و برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن. ای کاش واقف بودی که بدون تو مرگ گواراترین زندگی است و بدون تو و بدور از دست های مهربان تو و بدون قلب حساست زندگی چه تلخ و ناشکیباست


در حسرت ديدار تو

در حسرت ديدار تو بگذار بميرم… دشوار بود مردن و روي تو نديدن… بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم… بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ… در وحشت و انوده شب تار بميرم… بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب…. دربستر اشک افتم و ناچار بميرم… ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست… تا از غم عشق تو دگر بار بميرم… تا بوده ام اي دوست وفادار تو هستم… بگذار بدانگونه وفادار بميرم

من صبورم اما ...

من صبورم اما ...
به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم

يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم
.
من صبورم اما
. . .
چقدر با همه ی عاشقيم محزونم
!
و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم
.
من صبورم اما
. . .
بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب

و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم
.
من صبورم اما
. . .
آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند چيست !!!!


یک عشق

يك عشق عروج است و رسيدن به كمال ، يك عشق غوغاي درون است و تمناي وصال ، يك عشق سكوت است و سخن گفتن چشم ، يك عشق خيال است و خيال است و خيال ...


خنده تلخ

خنده تلخ آدما همیشه از دلخوشی نیست
گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست
گاهی دل اونقدر تنگ میشه که گریه هم کم میاره
یه حرف خیلی ساده هم گاهی چقدر غم میاره

همه ی زندگی من است

یار پرسید مرا دوست داری یا زندگی را
گفتم زندگی را.....!
او برای همیشه رفت و هرگز ندانست که همه زندگی من است!
ندانست...!

رفت تنها آشنای بخت من

رفت تنها آشنای بخت من ، رفت و با غمها مرا تنها گذاشت، چون نسیم تند پوی از من گریخت ، اهوانه سر به صحرا ها گذاشت، ماه را گفتم که ماه من کجاست؟ گفت هر شب روی در روی من است، در دل شب هرکجا مهتاب هست ماه تو بازو به بازوی من است...........

در عمق قلبم

در عمق قلبم آتشى است

قلبى سوزان.
در عمق قلبم آرزويى است براى آغاز.
من در احساساتم ميميرم.
دنياي من در خيال است.
من در روياهايم زندگي مي كنم بلى در روياهايم . . .
تو در قلب من هستى
تو در وجود منى
هر جا كه بروم
جلوه گرش خواهم بود و خواهم كرد.
تورا بى پايان دوست دارم
و تا هميشه نگه خواهم داشت حضور سبزت را اى عزيزترينم.
همواره در كنارت خواهم ماند . . .
مثل بهشت است ديدن چشمهاي جادويى تو.
بهشت چشمانت مرا به اوج آسمان مى برد.
من عاشق تو هستم
بهترينم
عزيزترينم
نازنينم
مراقب خودت باش . . .
وقتى كه لبخندت را ميبينم ديوانه وار خوشحال مى شوم.
من صداي قلبت را مى شنوم . . .
من گلها را حس مى كنم
من بارش را حس مى كنم اما . . .
تنها با وجود پاك تو بهترينم . . .

به تو و عشق تو ایمان دارم

من اگر روح پریشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
در زمستان غم انگیز اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترین انسانم
به وفای همه بی ایمانم
دل گریان لب خندان دارم
به تو و عشق تو ایمان دارم

مرا می خواستی...

مرا می خواستی تا شاعری را
ببینی روز و شب دیوانه ی خویش
مرا می خواستی تا در همه شهر
ز هر کس بشنوی افسانه ی خویش
مرا می خواستی تا از دل من
بر انگیزی نوای بی نوایی
به صد افسون دهی هر دم فریبم
به دل سختی کنی بر من خدایی
مرا می خواستی تا در غزل ها
تو را زیباتر از مهتاب گویم
تنت را در میان چشمه ی نور
شبانگاهان مهتابی بشویم
مرا می خواستی تا نزد مردم
تو را الهام بخش خویش خوانم
به بال نغمه های آسمانی
به بام آسمان هایت نشانم
مرا می خواستی تا از سر ناز
ببینی پیش پایت زاریم را
بخوانی هر زمان در دفتر من
غم شب تا سحر بیداریم را
تو را می خواستم تا در جوانی
نمیرم از غم بی همزبانی
غم بی هم زبانی سوخت جانم
چه می خواهم دگر زین زندگانی؟

صدای گریه ام را بشنو

صدای گریه ام را بشنو
تمام این اشکها از دوری توست