مرا تنها به این دریا سپارید
لب ساحل...
عمق موج لب دریا ...
صدای آب به نوازش کردن سنگ ...
وقت برگشتن آب است به تن خسته ی دریا ...
وای دریا ....
وای دریا ...
وای دریا...
تو چقدر غمگینی ...
تو چرا می نالی ...
من ناله ی جان سوز تو را میشنوم ...
من صدای غم و اندوه تو را . به تن خسته ی خویش میشنوم...
وای دریا ...
وای دریا تو چقدر غمگینی...
تو چرا مثل دل بی تاب و پریشان من
بی خوابی .......
من پریشانی و غوغای تو را می بینم
عمق درد و غم و اندوه تورا می فهمم
علت ناله ی شب خیز تو را میفهمم
میبینم که وسیعی ...
میبینم بی کرانی ...
اما میبینم و میفهمم که بی تابی و تنهایی ...
آری دریا تو تنهایی....
بزرگی هستی که تنهایی ...
لبریزی و تنهایی...
وای از تنهایی....
وای از این بی پناهی...
دریای من آرام باش
دریای من غم مخور
دریای من . منم اینجام ...
منم تنهام...
منم تنهام ...
من با توام ...
پیش تو ام...
تنها و دریا...
دریا و تنها....
در بی کران ها ...
در اوج غمها...
خالی تر از عشق
خالی تر از نور ...
آری دریا...
تنها تر از تو اینجا نشسته...
در حسرت روزهای بگذشته ...
دریا ببر
دریا مرا با خود ببر
پرکن تنهاییت را
پرکن خلوتت را
دریا دگر تنها نیست...
تنها دگر اینجا نیست...
تنها دگر اینجا نیست...
شعر از خودم.









