چشم در چشم آسمان
چشم در چشم آسمان
ایستاده بودم و دل برکنده از کویر
همه تن چشم کردم و در چشم آسمان دوختم.
و همه جان نگاه کردم و در آن گوشه ی آسمان آویختم.
و دز اعماق این کبود
به لذت جان می سپردم
و در آبی این دریا
به عشق جان می گرفتم
و غرقه ی مستی و بی خویشی
با آسمان عشق می ورزیدم
و اشک امانم نمی داد
و می نگریستم و به نگریستن ادامه می دادم
و می شنیدم که سکوت آبی وحی
این سخن پیامبر را با دلم می گوید
و من در عمق همه ی ذرات وجودم
آن را به نیاز و حسرت زمزمه می کنم که
"اگر مامور نبودم که با مردم بیامیزم
و در میان خلق زندگی کنم
دو چشم را به این آسمان می دوختم
و چندان به نگاه کردن ادامه می دادم
تا خداوند جانم را بستاند."

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 1:16 توسط سمانه
|