انگار همان لحظه آمدي
تمام شدم
و ذره هاي تنهايي
با دست خط سپيد بر روي ديوار رويا
تصوير تو را کشيدند
انگار همان لحظه آمدي
آمدي و نگاه خيره ي مکث آسمان را به خود دوختي
که صد ها سال بود آسمان در انتظارت صداي مرا مي ديد
مي ديد و مي باريد و مي خنديدند و مي زدي
مي زدي و من بي صدا
من سال ها بي صدا و شاد از تو
از لکه هاي سبز تو
اي آسماني ترينم...........
و ذره هاي تنهايي
با دست خط سپيد بر روي ديوار رويا
تصوير تو را کشيدند
انگار همان لحظه آمدي
آمدي و نگاه خيره ي مکث آسمان را به خود دوختي
که صد ها سال بود آسمان در انتظارت صداي مرا مي ديد
مي ديد و مي باريد و مي خنديدند و مي زدي
مي زدي و من بي صدا
من سال ها بي صدا و شاد از تو
از لکه هاي سبز تو
اي آسماني ترينم...........

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 18:34 توسط سمانه
|