باران
دلتنگترين عالم ميشوم وقتي دانههاي مرواريدي باران بر زمين ميافتد. باران كه ميآيد، اين دل ديوانه، ديوانهتر ميشود و بهانهگيرتر.
قفس سينه بس تنگ است براي دلي كه به هواي كوي تو بال ميگشايد و ميل پر كشيدن به سويت هوايياش كرده است.
زير باران ميروم و خيره به آسمان آرزو ميكنم:
اي كاش كنارم بودي دلارام من، زير اين باران دوشادوش هم و دست در دست هم... عاشقتر از هميشه، شيداتر و ديوانهتر... فارغ از همه بايدها و نبايدهاي عالم، فارغ از حس پشيماني و پريشاني...

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 9:23 توسط سمانه
|