دلتنگ‌ترين عالم مي‌شوم وقتي دانه‌هاي مرواريدي باران بر زمين مي‌افتد. باران كه مي‌آيد، اين دل ديوانه، ديوانه‌تر مي‌شود و بهانه‌گيرتر.

قفس سينه بس تنگ است براي دلي كه به هواي كوي تو بال مي‌گشايد و ميل پر كشيدن به سويت هوايي‌اش كرده است.

زير باران مي‌روم و خيره به آسمان آرزو مي‌كنم:

اي كاش كنارم بودي دلارام من، زير اين باران دوشادوش هم و دست در دست هم... عاشقتر از هميشه، شيداتر و ديوانه‌تر... فارغ از همه بايدها و نبايدهاي عالم، فارغ از حس پشيماني و پريشاني...