وای باران ...
وای ، باران ،
باران،
شیشه ی پنجره را باران شست.
از دل من اما ،
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
می پرد مرغ نگاهم تا دور ،
وای باران ،
باران ،
پر مرغان نگاهم را شست.
خواب رویای فراموشیهاست!
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشیهاست.
من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم،
و ندایی که به من می گوید:
گر چه شب تاریک است ، دل قوی دار ، سحرنزدیک است
باران
شیشه پنجره را باران شست.
"حمید مصدق"
باران،
شیشه ی پنجره را باران شست.
از دل من اما ،
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
می پرد مرغ نگاهم تا دور ،
وای باران ،
باران ،
پر مرغان نگاهم را شست.
خواب رویای فراموشیهاست!
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشیهاست.
من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم،
و ندایی که به من می گوید:
گر چه شب تاریک است ، دل قوی دار ، سحرنزدیک است
باران
شیشه پنجره را باران شست.
"حمید مصدق"

+ نوشته شده در شنبه بیستم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 2:58 توسط سمانه
|